با ترس و لرز، نزديك سحر رسيد خانه قصر مانندشان. هميشه بهانه اي داشت ولي با اين چادر حتما لو مي رفت. فكرش رفت به كتكهاي پدر و تحقيرهاي مادر، بعد هم كنايه هاي فاميل! دوست پایین شهریش را مراسم آخرين شب قدر گم كرده بود و چادري را كه او هر شب برايش مي آورد مانده بود دستش!
