مراسم سيزده ابان برگزار شد و ديديم انچه را بر سر مردم و زن و مرد و پير و جوان رفت و ديديم اوج وحشت كودتا گران را از مردم، بله از مردم و نه دشمن خارجي و امريكا و اسرائيل و.. و از ان طرف انعكاس ان به بي شرمانه ترين نحو در رسانه هاي دولتي!كه اين وقايع رخ داده در جاي جاي شهرهاي بزرگ و در پيش چشم ميليونها نفر رخ داد چگونه نشان دادند!
اما سيزده ابان و كلا مراسمهاي اينچنيني دولتي (البته امسال رنگ ديگر داشت و دو چهره كاملا متفاوت) كاملا شده يك مراسن ريايي كه عده اي خاص براي منظورهاي خاص استفاده مي كنند سالهاست! كافيست كه به پلاكاردهاي اين نوع مراسمها مروري بكنيم مخصوصا در شهرهاي كوچكتر چيزي كه به چشم مي ايد اسامي مدرسه ها و اداره ها و پايگاههاي شركت كننده در اين مراسم است ! حتي اگر تعداد شركت كنندها از ان مراكز همان دو نفري باشد كه پلاكارد را در دست گرفته اند! با يك سري شعارهاي نخ نما شده! حال منظور متوليان امور مخصوصا مديران و بزرگان اين مراكز از اين همه خودنمايي چيست بماند! ولي ريا و تزوير كه شاخ و دم ندارد دارد؟ پول نفت هم به هر كس بيشتر دهنش را باز كند و التماس دعا داشته باشد ادحتمالا بيشتر خواهد رسيد!
يك سوال : شعار فدايي رهبريم چه معني دارد ؟ لطفا دوستان بسيار اصولگرا برايم معنيش را توضيح دهند؟ ايا شرع شما چنين شعاري را جايز دانسته يا فرمايش امامي كه اين همه سنگش را به سينه مي زنيد و صراحتا از اينگونه شعارها نهي كرده اند يا عقل شما چنين اجازه اي را داده يا ...

7 مهر روز تولد ميرحسين موسويه،بزرگ مرد ايران زمين، تو كلوب مير حسين موسوي جوونها اين پيغامها رو بهش دادن بخونيد:
*طلوع می كنی از آسمان پاییزی
ولی شبیه خدا از بهار لبریزی
اگرچه زاده مهری ولیك سبزی تو
و عاشقانه به دلها ترانه می ریزی
به هفت مهر رسیدیم و سبز شد همه جا
به یاد"میرحسین موسوی تبریزی"
*سال روز رفاقت مبارک
سال روز صداقت مبارک
سال روز متانت مبارک
سال روز درایت مبارک
و سال روز آغاز این همه خوبی ها مبارک
*شکفته شدن گل مهر وجودت در پر مهر ترین ماه سال ،
که مهرش را به شکوفا شدنت مدیون است مبارک باد . . .
*به چشمای تو سوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشمای تو سوگند
که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه
اگه یار تو باشم با این دستای خستم
واسه تو لونه میسازم تو همین قلب شکستم
به چشمای تو سوگند ...
من اونقد پر عشقم
من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمیرسن به گردم ...
*قسم به پاكی كه تولد آغازیست برای یك رویا، رویائی برای زندگی. تولد آغازیست برای یك راز، راز ِ ماندگاری.
قسم به چشمان ستاره كه هر شب در آسمان، سو سویش دل هزاران عاشق را شاد می كند،
تولد، سرآغاز یك انتظار است، انتظار پیوستن خیال درآرزویی دور به وصال.
و قسم به همه خوبیها تولد بهانه ایست، بهانه ای برای خدا كه بگوید جریانش همیشه است و همه همیشه خواهدبود.
اما سهم من سهم من از تولد شاید، روز دگر وفردایی باشد كه هرگز بدان دست نیابم و اما سهم تو...سهم تو از تولد، ماندگاری، انتظار، رویا و زندگی ست،
پس به اندازه همه خوبیها،
به اندازه همه پاكیها،
به اندازه همه ستاره ها،
به اندازه همه عشقها،
به اندازه همه فرداها،
دنیایت پرازامید،مهربانی، و شادمانی باد.
رئیس جمهور انتخابی و عزیز مردم ایران زمین
تولدت مبارک و همیشه سربلند و شاد باشی
در پناه حق
*روح بابک در تو
در من هست
مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
دشمن گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک
و گلستان گردد
*چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه اندازه شیرین است
امروز ...
روز میلاد ...
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی !
تولدت مبارک ای مرد سبز ایران
به امید فردایی سبز تر .
*خدا هم مهر و ماه و هفت را شایسته قدم های نازنینت دانسته...
و چه نظر کرده ای که بعد بیست سال اینچنین مهر مهرانگیزت به دلهای خسته ی ایران چنگ زده...چه خوش جا کرده ای در دل که فریادهای یااااااااا حسین مییییرحسین با تمام وجود از حنجره ی جوانه های نا امید از شکوفه ی این سرزمین، پر می کشند...
بمان، جاودانه بمان که دل عمریست چشم براه مهمان مهربان، آبپاشی و خانه تکانی می کند...بمان که تورا ما چشم درراه بودیم بی بهانه...
و خدا را که سبزترین همراه راه سبزمان بود بنده وارانه سپاس می گوییم وبه لحظه لحظه دعا می خواهیم که مشتهای گره کرده اش را خداوارانه به میز عدالت خانه اش بکوبد...
میدانی که چند ماه پیش بود که خدا هم مچ بند سبز بدست بست و ما ایمان داریم که :
خدا با ماست.
مردسرنوشت ایران میلادت به نور و ایمان و امید مبارک باد ایران باد...
سبزی ایران شایسته و گوارای وجود باد.
خدایا ماراهم نظری کن که به صبر کودکانه امان هرچه زود زود.به عشق و شادی و سلامتی و سرافرازی(به درگاه تو فقط) به گرد متولدین ماه مهر ومهربانی حلقه ی شوق زنیم...
آمین
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از دست حسود چمنش
*براستی روزی که قدم در این جهان نهادی چه کسی حدس میزد روزی یار دلشکستگان این خاک شوی؟پیروز باشی چه در 7 مهر چه در ........
*من خواب دیده ام که تو آغاز می شوی
بنیانگذار سلسله ناز می شوی
بر شاخه ی شکسته ی این سروبی رمق
با مرغکان پر شکسته ام هم آواز می شوی
*اگه نبودی
سبز هم نبود
با ما باش
با ما بمون
ما همه سبز میمونیم
*من پدرم رو 15 ساله از دست دادم
مهندس موسوی شما پدر منی....پدر همه بچه های ایرانی...پدر اونایی هستی كه عاشقتن مثل من
تولدت مبارك موسوی عزیزم
خیلی دوست دارم عاشقتم باباییی
همیشه زنده باشی و دست دشمنات ازت كوتاه باشه
خيلي وقت بود نيومده بودم سراغت، نمي دونم چه بهونه اي بيارم، ازدواج،كار، بي حوصلگي،... خوب ولي بازم مي خوام بنويسم
اين چند وقته اتفاقات زيادي افتاده هم تو زندگي خودم و هم تو جامعه و هم تو دنيا و... سرعت اتفاقات خيلي زياده نه؟ حس مي كنيد؟!!!
ولي از هجوم اين همه اتفاق خسته شدم، ادم بعضي وقتها براي اينكه خودشو با اونها هماهنگ كنه و در برابرشون و براشون و در موردشون تصميم درستي بگيره كم مياره.
به هر حال الان اوج بحثها، بحثهاي سياسي هست، چه بخواي چه نخواي و همه زندگي ما رو تحت تاثير قرار داده، جرياني شكل گرفته كه همه چيز ما رو حتي اعتقاداتمونو به محك كشيده، ديگه نمي شه گفت من ادم سياسي نيستم و با سياست كاري ندارم، اون مياد در خونت و ميگه كجاي اين جريان قرار داري و خواه ناخواه بايد موضع داشته باشي.
و متاسفانه وضعي پيش اومده كه براي تعيين موضع نمي شه به اخباري كه درز مي كنه اعتماد صد در صد كرد و اين كارو خيلي سخت مي كنه، در برابر هجوم اين همه خبر از وقايعي كه اتفاق مي افته و افشا ميشه و ادعا مي شه، يافتن صحيح ترينها كار سختي شده. علتش رو هم ايجاد يك جو بي اخلاقي در جامعه مي دونم كه خيليها اين روزها نسبت به اون هشدار دادن، تو اين جو همه چيز مجازه، دروغ تهمت شايعه پراكني پرونده سازي تنها و تنها براي ماندن در صحنه و حذف رقيب و در اين فتنه خيلي خيلي سخته كه راه حق رو پيدا كرد چون خيلي غريب و غبارالود و دور از دسترس به نظر مي رسه
و من الله توفيق در رسيدن به فرقان و پيروي از حق و حقيقت
باز هم مي نويسم
شاديهاي اندك
اين روزها حال خوبي ندارم،خيلي از درها به روم بسته شده و مجبورم كه يك زندگي رو تحمل كنم كه سرشار از فشار و عدم رضايته، هر روز صبح كله سحر بايد راه بيفتم چهل كيلومتر راه تهران تا كرج رو بيام محل كاري كه هيچ تعلق خاطري بهش ندارم، نمي تونم هم به خاطر شرايط مالي رهاش كنم (البته همچون هم ...) عصر هم كه ساعت 6 مي رسم خونه كارهاي خونه و غذا درست كردن و ... اون هم در خونه اي كه از در و ديوارهاش بدم مياد، يه خونه قديمي كه ... چي بگم اصلا روحم توش كسل ميشه...
نمي دونم چند ساله كه به يه تاتر يا سينما نرفتم، چند وقته كه هيچي ننوشتم، اين وبلاگ رو هم كه مي بينين چقدر زود به ز.د به روز ميشه! خيلي وقته سراغ مزار سيد مرتضي عزيز نرفتم، چند وقته كه... باز جاي شكرش باقيه كه ماهي يه كتاب رو مي خونم!
خدايا ، همين شاديهاي اندك بود كه به من اميد زندگي كردن تو اين دنياي پر از رنج رو مي داد نمي دونم چرا...؟؟؟
حس خوبي ندارم اصلا، شما ميگين بايد چه كنم؟
این هم یه نوع نیایشه دیگه!!!
خدا جون! متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردن، واسه دیدنِ این دنیای زشت! مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دوزدن، واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت!
خدا جون! ممنون از این که دوتا دست دادی به ما تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم! تا نذاریم زنجیرا توی سیاه چال بپوسن! تا بتونیم ماشه ی مسلسلا رو ناز کنیم! خیلی ممنون که یه جفت گوش دادی که با اون صدای بمب افکنا رو گوش بکنیم!
هنوز که هنوز است از او می ترسند!!!![]()
تو در نماز عشق چه خواندي كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز مي كنند!
نمي دونم تا حالا سري به سايتهاي ضد انقلابي ها (يا به قول خودشون ضد رژيم و اپوزيسيون!) زدين يا نه. باور كنيد با وجود اينكه 20 سال از درگذشت اماممون گذشته، از او و تفكراو و نهضتي كه ايجاد كرده به شدت مي ترسن و كينه رسوا شدنشون به دست اون دل با بصيرت رو هنوز به دل سنگ شده شون دارن.
بعضي مواقع چيزهايي مي نويسن كه اشك تو چشمهاي آدم جمع مي شه! دين ندارند هيچ، حتي ادعاي آزاده بودنشون هم دروغ محضه. غير از دروغ هاي رو و تابلو، نهايت استدلال هاي عقلي و انصافشون، حتي جايي كه مثلا عملكرد سياسي امام رو نقد مي كنند، به فحشهاي آب نكشيده ختم ميشه!
ولي من يكي كه اگر كسي در وصيت نامه اش فقط همين يك جمله رو گفته بود، تا عمر داشتم عاشق و مريدش مي شدم:
"با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا، از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوي جايگاه ابدي سفر مي كنم"
واقعا فكر مي كنيد چند نفر تو دنيا هستن و در طول تاريخ بودن كه بتونن و تونستن دنيا رو اينجور بگذارن و برن؟


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« بابا علی!»
دارم می شکنم، دارم خرد می شم
چیزی نمونده از هم بپاشم!
خدایا کمکم کن
يوم القيامه (روز قيامت) 12 انعام، 14 و36 مائده، 13 اسرا، 9 و17حج، 32 اعراف، 16 مومنون، 25 نحل،...
يوم الدين (روز جزا) 2 حمد، 35 حجر، 20 صافات، 12 ذاريات، 15 و 17 و18 انفطار، 82 شعرا، 56 واقعه، 78 ص،...
يوم الفصل (روز جدايي) 21 صافات،40 دخان، 17 نبا، 38 مرسلات،...
يوم عظيم (روز بزرگ) 15 انعام، 15 يونس، 13 زمر، 37 مريم، 59 اعراف، 21 احقاف، 135 و 156 و 189 شعرا
يوم تقوم الساعه (روزي كه رستاخيز برپا شود) 12 و 14 و26 و 55 روم،27 جاثيه
يوم الحساب (روز حساب) 16 و 26 ص
يوم التناد (روز ندا براي ياري خواستن!) 32 غافر
يوم يقوم الاشهاد (روز برپا خواستن گواهان) 51 غافر
يوم التغابن (روز حسرت خوردن) 9 تغابن
يوم التلاق (روز ملاقات با خدا) 15 غافر
يوم الجمع (روز گرد آمدن) 7 شوري
يوم الحسره (روز حسرت) 39 مريم
يوم الخلود (روز جاودانگي) 34 ق
يوم الخروج (روز رستاخيز) 42 ق
يوم الوعيد (روز تهديد) 20 ق
يوم عسير (روز ناگوار) 9 مدثر
یوم عسر (روز دشوار) ۸ قمر
یوم الآزفه (روز قریب الوقوع) ۱۸ غافر
يوم الوقت المعلوم (روز و وقت معلوم) 38 حجر، 81 ص
يوم تبلي السرائر (روز اشكار شدن اسرار) 9 طارق
يوما ثقيلا ( روز گرانبار) 27 انسان
يوم مشهود (روزي كه جملگي در آن حاضر شوند)103 هود
يوم تشخص فيه الابصار (روز خيره شدن ديدگان) 42 ابراهيم
يوم البعث (روز رستاخيز) 56 روم
يوم عقيم (روز بدفرجام) 55 حج
يوم يقوم الحساب (روز محاسبه) 41 ابراهيم
يوم يقوم الناس (روز رستاخيز مردم) 6 مطففين
يوم يقوم الروح و الملائكه صفا (روزي كه روح و ملائكه به صف مي ايستند) 38 نبا
یوم تبیض وجوه و تسود وجوه (روزی که چهره ایی سپید و چهره هایی سیاه گردد) ۱۰۶ آل عمران
یوم لا تملک نفس لنفس شیئا (روزی که کسی برای کسی هیچ اختیاری ندارد) ۱۹ انفطار
خدايا چه روزي است آن روز!!!!!!!!!
راستی فراز های اول مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه رو خوندید !
مرگ بر سه مفسد روزگار
كارتر و سادات و شريعتمدار!
اين شعار سالهاي اوايل انقلاب رو شايد اونهايي هم كه مي دادند يادشان نباشد چه برسد به ما كه احتمالا به گوشمان هم نخورده است. حضرات كارتر و انور سادات كه معرف حضور هستند، اما شريعتمدار؟
آيت الله العظمي كاظم شريعتمداري، مرجع تقليد شيعيان! بله درست خوانديد ، مرجع تقليد البته كساني چون محمد رضا پهلوي! اي كاش فراموش نمي شد كه اين آقا كه بود و چه كرد. البته در اين صورت دين براي خيليها ديگر نمي توانست نام و نان بياورد!
چقدر به ما گفته اند كه شيطان با هزار ترفند و لباس ظاهر مي شود؛ چقدر به ما گفته اند كه نبين كه مي گويد ببين چه مي گويد ولي...
شريعتمداري ضلع استحمار همان مثلث معروف استبداد، استثمار و استحمار در دوره شاه بوده و اعمال او پس از پيروزي انقلاب و برخورد امام در برابر او بسيار عبرت انگيزه.
اگر جرات كردم از داستانهايش براي شما خواهم نوشت.
این نوشته های نیک آهنگ کوثر را هم بخوانید

ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با توآشنا شدم، با تو در همین مسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
هنوز تو بهت اين خبرم!
مي گن مرگ ادمهاي بزرگ، بلا و مصيبت الهيه، خدا به همه ما براي اين مصيبت صبر عطا كنه. اگه انتظار مرگ نبود، دنيا بدون آدمهايي مثل قيصر چقدر غير قابل تحمل مي شد!
اين شعر رو دكتر تركي، چند روز پيش به اميد سلامتي قيصر سرودند، بخونيد و ...
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی
با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!
خوابتون درست تعبیر شد دکتر ترکی، حال او خوب شد و ما همه برای حال بد خودمون گریه می کنیم!
بعد از چند باری که دیده بودمش، خیلی آرزوی دوباره دیدنش رو داشتم. ولی هر بار امروز و فردا می کردم، حس می کردم که نمی توانم با او روبرو بشم، هنوز ظرفیتش رو ندارم، ظرفیت دیدار مجدد این روح بزرگ را، او که کوه درد بود و درد نام دیگرش. به خودم امید می دادم با ما خواهد ماند، که خدا که او را بعد از آن تصادف وحشتناک به ما برگرداند، حتما می داند هنوز به او چقدر احتیاج داریم... ولی بار بر بست و به گردش نرسیدیم و ... رفت و تازه یادم آمد که مجموعه های شعرش رو تو کتابخانه دارم؛ رفت و یادم آمد که تازه داشتم از او هنگام تنفس صبح، روبروی آینه های ناگهان، وقتی که گلها همه در انتظار طلوع خورشید آفتابگردان شده بودند، دستور زبان عشق را یاد می گرفتم؛ یادم آمد که نجواهای عاشقانه نیلوفرانه ای که مدتها شب و روز ورد زبانم شده بود از اوست؛ رفت و حسرت یکبار دیگر دیدنش به دلم ماند، رفت و یادم آمد که چقدر دوستش داشتم!
بعد التحریر: دکتر ترکی تذکری دادند که در اصل این شعر را چند سال پیش سرودند و به خود قیصر عزیز نیز نشان داده اند. من به اعتبار سایتی که این شعر را منتشر کرده بود (اشتباه نکنم خبرگزاری مهر) این اشتباه را کردم. دوست داشتید کامنت ایشان را در باره همین غزل در این پست بخوانید
میعاد با ابراهیم سینمای ایران، به بهانه 7 مهر سالروز تولدش
"با فیلمهایش عبادت می کند" برای کمتر سینماگری می توان این جمله را به کار برد، آن هم در روزگاری که انسان این بالاترین هدف خلقتش را فراموش کرده است. با فیلمهایش عبادت می کند و ما را هم به عبادت دعوت می کند. زیباترین نمازها را در فیلمهای او می توان دید، قشنگترین توکل کردنها را، والاترین بث الشکوی ها را، ...
یا آرمانهایش را قبول داری که دوستش خواهی داشت، یا قبول نداری که در آن صورت هم نمی توانی انکارش کنی، شعار نمی دهد، تو را درگیر این دغدغه ها و آرمانها و سوالهایش می کند، مطمئنا چنین کسی در نظرت محترم خواهد بود، نه؟
راستی چنین اشخاصی به قول آقا سید مرتضی آوینی بر لبه آتش فشان زندگی می کنند و زندگی کردنی چنین سخت است ، آسان نیست.
یوسف مهاجر جزیره مینو، نام پدران شهید را برای من و خیلیهای دیگر زنده می کنی، اینچنین بمان.
بخوان، بخوان برگزیده من که می توانی، بخوان به نام پروردگاری که تو را از هیچ موجود کرد؛ بخوان که او به تو آموخت هر آنچه نمی دانستی، همه اسماء جهان را، بخوان بخشنده ای را که قلم را به توعطا کرد.
بخوان و برخیز، از جامه ای که به خود پیچیده ای به درآ، چله نشینی ات تمام شد ای ستایش شده از جانب من و تمام ملائکه و همه مومنان به من؛ برخیز و انذار کن، شب و روز که امانتی سنگین را به دوش تو گذاشتم! امانتی که همه آفریده هایم از پذیرفتنش ابا کردند! برخیز که آمدنت را به همه پیامبران پیشین وعده داده بودم، برخیز که کعبه را، اولین خانه بنا شده برای انسان را، جایگاه بتها کرده اند!
برخیز که انسانیت قدمهای استوار تو را انتظار می کشد!
- کلافه سوار اتوبوس یا پیاده در حال رفتن به خانه ای که صدای ساز و آواز نوازندگان دوره گرد توجهت را جلب می کند، می خوانند و ساز می زنند، شاید کمی ناموزون اما چه اهمیتی دارد؟ از صدای سرسام آور ماشینها و. بحثهای داخل اتوبوسی که موزون تراست! تو را هم برای لحظاتی از هجوم افکارت رها می کنند. شاید هنرمند ندانیشان ولی همین که با یاد گرفتن اندکی هنر موسیقی، آن را برای گذران زندگی انتخاب کرده اند، نه فروختن گل و لباس و کوپن و ...
- در پیاده رو نشسته است و تابلوهای رنگارنگش را کنار خود چیده، با مداد کنته اش هم در حال زدن طرحی است. لحظاتی تو را محو رنگها و هنرش می کند و چشمت را می گشاید به روی چیزهایی که نگاه می کنی و نمی بینی! ذهنت را از هجوم تصویرهای بی روح اطرافت یکسره می برد به دنیای رنگها و طرحها و منظره ها.
- او نیز در پیاده رو نشسته و با قلم و مرکبش می نویسد و می نویسد. کلمات زیر دستانش یه رقص در آمده اند، کلماتی که هر کدام صاحب روح شده اند و راز درونشان را به تو می گویند. شعرها و حکمهای و جملات عارفانه و ناب، با دستهای هنرمند او صد برابر به نور وجودیشان نزدیک تر شده اند. او نیز هنرش را نه در گالرها و موزه ها و تالارها، که پیش چشم تو عرضه کرده است، شاید اندکی از دغدغه معاشش ...!
- ولی ای کاش دغدغه هیچ هنرمندی تامین معاش نبود!
محبوبم، همیشه موقع سلام واژه کم می آورم و فقط به همان سلام کردن خالی اکتفا می کنم، از خودت، از تو لطیفترین برای شروع کمک می گیرم "بعونک یا لطیف".
محبوبم، می خواهم مثل اجدادم اسم تو را همه جا حک کنم؛ روی ماسه ها، روی پوست آهوها، روی تک تک صخره ها، روی تنه درختها، در اعماق غارها،...
محبوبم، ردپای تو روی ماسه ها تعقیبم کردند تا کنار امواج بلندی رسیدیم که اوازش با موجهای دل من هماهنگ بود.
محبوبم، برای رسیدن به توچیزهایی کم دارم، آی! دل شکسته، جگر سوخته، انتظار بی پایان، نامه وسلام بی جواب، سر نترس و بی پروا، پای خسته، دست ناامید، فرصت از دست رفته، آی! شب های بی خوابی، چشم سفید شده به در، درد غیر قابل تحمل و عظیم، روح بی قرار، ارزوی فراموش شده می خریم!
محبوبم، دیگر از سایه ها وحشت نمی کنم، می دانم هر چه سیاهتر باشند، علامت نزدیکتر شدن تو به من است.
محبوبم، پارچه سبزی که در سجاده ام گذاشته بودی، بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر که همه دشت زیر پایم را پوشاند.
دیروز قطره های باران به پنجره ام می کوبیدند: «آی! بیا تو را خیس خاطراتی کنیم که آن شب با او داشتی!»
محبوبم، می دانی(خوب معلوم است که می دانی، تو ندانی پس که بداند!) دانه های تسبیحم که نمی دانم کی پاره شد، ردیف ستاره شده در اسمان، هر شب به انها نگاه می کنم که همراه ذکر گفتنم سوسو می کنند. محبوبم دلم برایت تنگ شده، دیگر نمی توام هیچ چیز دیگری را به آن راه بدهم، پیشکش! هرچند از کم ظرفیتیش شرمنده ام! محبوبم،چشمهایم را می بندم یاد بگیرم تو را با بقیه حواسم نیزحس کنم با پوستم، گوشم، بینیم، این چشمها بدجور تنبلشان کرده اند!
تیک تاک، تیک تاک، ... این صدای عقربه های ساعت است که نمی دانم الف تاکش یای تیکش را دنبال می کند یا برعکس! ولی هر چه هست به سرعت برق و باد می رود تا "اجل مسمی" تا لحظه دیدار، لحظه آخر، لحظه ای که وعده اش را دادی.
تابلو اول:
مترو تهران مثل همیشه شلوغ است و ازدحام و فریادها و تقلاهای سوار شدن. که صدای دو نفر از بقیه بلند تر می شود. علت این پرخاشها معلوم نیست فقط کلمات زشت و رکیک است که پرتاب می شود و خانواده های طرفین مخصوصا جنس لطیف هم از ان بی نصیب نمی مانند. که نگهبان سر می رسد و ...
تابلو دوم:
از کوچه ای مسکونی رد می شوم که خیلی خلوت هم نیست. جوانی جلوی در یک خانه به زمین و زمان فحش می دهد و چند نفری تماشاگرش شده اند. جوان را می شناسم، معتاد است و از خانواده ای ابرو مند. ظاهرا پول تو جیبیش قطع شده و او هم که بی کار و حالش هم خراب و ...
تابلو سوم:
منتظر اتوبوسی هستم که انشاءالله به زودی سر خواهد رسید. دختری با ظاهری معقول از برابرم رد می شود بی توجه و اعتنا به پسری که به دنبالش به نجوا سخن می گوید. ناگهان پسر چیزی می گوید و به سرعت از دختر جلو می زند. دختر لحظه ای می ایستد، انگار ابی یخ به رویش ریخته اند لحظه ای سرش را پایین می اندازد و بعد به پسر که خوشحال از حرمتی که شکسته است (شاید هم با لبخندی) از او دور می شود نگاهی می کند و راه می افتد.
شکسته است، خیلی چیزها، یکی از انها هم حرمت بین انسانها. اخلاق اسلامی را نمی توانیم رعایت کنیم، لااقل اخلاق انسانی را در خودمان تقویت کنیم!
احتیاج دارم به یک سکوت طولانی
به سکوتی که هم در زبانم ایجاد کنم هم در فکرم و هم در خواهشها و غریزه هام
می خوام به همشون نه بگم و ساکت بشم
درد آور و رنج آوره، آسون نیست اما یک جور درد متولد شدن و وارد دنیای دیگه شدن و فهمیدن و فهمیده شدنه
می خوام همه فریاد هامو و حرفهامو وقتی بزنم که ظرفیتم تموم شده باشه
می خوام موقعی که فریاد می زنم تو تمام همهمه ها و پچ پچ ها و اراجیف گفتنها گم نشه
ولی ای کاش این بغضها بذاره و قبل از رسیدن به فریاد خفه ام نکنه!
نظر به اینکه در موقع جنگ، استعمال گازهای خفه کننده و مسموم یا امثال آنها و همچنین هر قسم مایعات یا عملیات شبیه آن، حقا مورد تنفر افکار عمومی دنیای متمدن است، دول متعاهد تقبل می نماید ممنوعیت استعمال گازهای خفه کننده و مسموم و شبیه آن را به موجب این اعلامیه، به رسمیت شناخته و همچنین تعهد می نمایند که ممنوعیت مزبور را شامل سلاحهای میکروبی نیز دانسته و خود را ملزم به رعایت مدلول مراتب فوق بدانند."
این یکی از بندهای پروتکل 1925 ژنو است که طی قطعنامه 2161 سازمان ملل مجددا به تصویب رسید و عراق هم جزو 12 کشور امضا کننده آن بود! اما...
عراق اولین بار در تاریخ 23/10/59 در منطقه میمک، از گازهای تهوع آور علیه رزمندگان و ساکنین منطقه استفاده کرد. در سال 62 هم با بمباران هوایی مناطق پیرانشهر، رواندوز، حاج عمران(عملیات والفجر 2)، پنجوین (عملیات والفجر 4)، جزایر مجنون(عملیات خیبر) را مورد تهاجم شیمیایی گسترده قرار داد. ایران حادثه پنجوین را جنایت جنگی نامید. عراق به علت علنی شدن استفاده گسترده از این سلاحها و اعتراض بعضی کشورهای اروپایی، موقتا از به کار بردن آن منصرف شد. اما در پی پیروزیهای گسترده رزمندگان ، عراق باز دست به استفاده ناجوانمردانه از این سلاحها زد. عملیات بدر در اواخر سال663، عملیات والفجر 8 و منطقه فاو در سال 64، شلمچه و آبادان در عملیات کربلای 4 و 5 و شهرهای سردشت، خرمشهر و حلبچه عراق در سال 66 و مریوان، سرپل ذهاب، گیلانغرب، اشنویه و فاو در سال 67 از هدفهای این اقدام ننگین بودند.. شورای امنیت؟ نه بیکار ننشست! دو بیانیه و چهار قطعنامه بی اثر و بدون هیچ ضمانت اجرایی تمام کاری بود که علیه این جنایات انجام دادند!
اما این جنایتها را بگذارید در کنار نداشتن اشراف علمی و آمادگی لازم ایران در دوران جنگ و پنهانکاری بسیار دقیق و حمایت شده عراق که موجب شد صرفا موارد زیر از کاربرد مواد شیمیایی شناسایی و طبقه بندی علمی شوند: الف: عامل ناتوان کننده (گازهای تهوع آور) ب:عامل خفه کننده با سرعت بالا (فسژن) ج: عامل خونی (کلرور سیانور و سیانور هیدروژن){سعید از کرخه تا راین که یادتان هست!} د:عامل اعصاب (سارین، سومان، تابون، رسین و وی ایکس) با قدرت مختل کنندگی فوری سیستم عصبی و تاثیرات احتمالی بلند مدت ه: عامل تاول زا (خردل) با قدرت بسیار بالای تخریب فیزیولوژی و فضای زیست محیطی و تاثیر منفی بلند مدت تنفسی، پوستی، بینایی و ژنتیک.
استفاده از تسلیحات میکروبی علیه ایران با وجود ظرفیت بالا و تلاش گسترده و ثابت شده عراق، هنوز مورد بررسی جدی و دقیق قرار نگرفته!
عراق در طول جنگ بیش از 200 بار از تسلیحات شیمیایی استفاده کرد! وحشیانه ترین و وسیع ترین مورد استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی از زمان جنگ جهانی اول تا کنون، در شهر حلبچه بود که حداقل هزار تن از مردم کرد مسلمان آن را به کام مرگ فرستاد و 7 هزار تن دیگر را مجروح کرد. ارتش عراق سه نوع گاز مختلف را در دو روز پیاپی 17 و 18 مارس، بر سر مردم بیگناه و بی دفاع حلبچه ریخت: خردل، اعصاب و سیافوژن!
نیویرک تایمز در تاریخ 6/1/67 نوشت که این عمل از هر جهت و به هر مفهوم یک جنایت جنگی است که با انکارهای سست و رسمی عراق و بهانه های غیر رسمی در مورد استفاده از یک سلاح ناجوانمردانه در آمیخته است!
برای شفای همه مجروحان شیمیایی به خصوص رضا ایران منش و بیژن نوباوه عزیز دعا کنیم
![]()
کربلای ایران! خیلی از کاروانهایی که برای دیدن جبهه های جنوب می روند، فکه را در برنامه شان قرار نمی دهند؛ نه جلوه بصری دارد و طبیعت زیبا مثل اروند کنار با آن رود خروشان و نخلهای بی سرش، که فکه سرزمینی است پهناور از رمل و ماسه با چند تپه ماهوری، نه حتی یادمانی از شهدایش که کنارش بنشینی عقده دل خالی کنی مثل دهلاویه و هویزه و شلمچه و ... و نه حتی از لحاظ نظامی پیروزی چندانی به خود دیده است، چهار عملیات در آن انجام شده: والفجر مقدماتی(بهمن 61)، والفجر1(فروردین 62)، ظفر 4(تیر 63) و عاشورای 3 (مرداد 63) که تقریبا همه به شکست انجامیده است.
اما این منطقه ناگفتنیها زیاد دارد و ناگفته هایش را شهید آوینی شنید و آنجا را برای شهادتش انتخاب کرد؛ و می گویم انتخاب کرد تا کربلای ایران و شهدای مظلومش گمنام نماند و به واقع اگر او در آنجا به شهادت نمی رسید چقدر نام ان را می شنیدیم؟!!!
بسیجیها در این قتلگاه، هشت تا چهارده کیلومتر با پای پیاده میان رمل و ماسه روان گذشتند با تجهیزاتی تقریبا 12 کیلویی و بعضی مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پلی را هم حمل کنند که قرار بود برای عبور رزمندگان روی کانالها تعبیه شود؛ و اما موانع؛ اصلا والفجر مقدماتی را عملیات موانع می گفتند! بسیجیها برای رسیدن به خط دشمن حرکت می کردند که با مجموعه ای از کانالها، سیم خاردارها، میدانهای مینی که گاه عمقش به 4 کیلومتر می رسید مواجه می شدند؛ یکی را رد می کردند، به بعدی می رسیدند. از موانع معروف فکه، کانالهایی است به عرض 3 تا 9 متر و عمق 2 تا 3 متر که پر بودند از سیم خاردار، مین والمیر و شبکه های پر از مواد آتش زا، تا چند نفر روی مینهای کاشته شده زیر رمل و ماسه ها پرپر نمی شد، بقیه از وجودش با خبر نمی شدند!
فکه کربلای ایران است، نحوه شهادت شهدا و مجروحینش ... آنهایی که دشمن در میان شیارها محاصره شان کرد.
گروه تفحص در حین عملیات جستجو به سیمهای تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود و رد آنها به یک دسته از شهدا رسید که دست و پایشان به همین سیمها بسته شده بود و معلوم بود زنده به گور شده اند! اجساد مطهری هم کشف شد که معلوم بود قبل از شهادت آنها را آتش زده اند.
از گردان حنظله چیزی می دانی؟ سیصد نفر در یکی از کانالها محاصره شدند و اکثرا با آتش مستقیم دشمن و یا تشنگی مفرط شهید شدند و تن به اسارت ندادند. اذن دخول فکه تشنگی است؛ در یادداشتهای باقیمانده ار یکی از شهدای گردان حنظله آمده است:" امروز روز پنجم محاصره مان است؛ آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده ، همه را جز شهدا که حالا در کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند، فدای لب تشنه ات پسر فاطمه!
فکه کربلای ایران است و اذن دخولش تشنگی است؛ باید تشنه باشی، تشنه دیدنش، تشنه معنویتش، تشنه ضجه زدن و راه رفتن روی رملهای داغ باشی تا راهت بدهند؛ مرا که راه ندادند! تا لحظات پایانی بودنمان در جنوب قرار بر رفتن بود، اما...
قتل الانسان ما اکفره
مرده باد انسان که چه ناسپاس است!
این را خدایت در کتاب خودش می گوید، همو ن کسی که وقتی تو رو افرید (یادت باشه فقط وقتی تو رو افرید) گفت آفرین بر من که بهترین خلق کننده ام، همون کسی که تمامی اسمها رو به تو آموخت (اسم هر چیز هم یعنی کلید شناخت اون!)
همون کسی که تو رو از اون کودک فرشته صفت (چقدر راسته که کسانی که در کودکی از این دنیا می رن فرشته مبعوث می شن!)به انسان مختار تبدیل کرد و به تو قوه شناخت داد تا بتونی به سوی نهایت نور یا نهایت تاریکی (تاریکی هم یعنی جایی که نوری نیست نه! پس ذاتا وجود نداره یعنی تو به سویی می ری که خودت خودت رو از رسیدن این نور و بصیرت محروم می کنی) قدم برداری.
همونی که هر جا خطا رفتی برت گردوند و بخشیدت، همون که بدون اینکه ازت چیزی بخواد خیر کثیر به تو ارزونی کرد و تو کدوم نعمت پروردگارت رو می تونی تکذیب کنی؟!
همون کسی که قراره خلیفه اش روی زمین باشی و نفست رو با صفتهایی که اون داره پر کنی و پرورش بدی
وای بر ما اگر اینها رو نبینیم و نشنویم و به زبون نیاریم
وای بر ما اگر مشمول این نفرین بشیم!!
در راستای اینکه خبر اول بین الملل این خبر است و واکنشها در مورد ان ادامه دارد و کشوری مثل لیبی ۳ روز در عزای عمومی رفت و مردم عراق و ایران و کویت و ... از این اتفاق سر از پا نمی شناسندو...
ما نیز خوشحالی خود را از کم شدن سایه این حیوان انسان نما از سر بشریت اعلام کرده گر چه معتقدیم او همه جنایاتش را اشکار نکرده و خیلیها را رسوا نکرده به درک واصل شد.
و در راستای اثبات این ادعا که دنیا عالم غیب است و حقیقت پشت پرده ها پنهان و آلوده با بسیاری پلیدیها که حتی کسی مثل صدام جرات می کند دم از حق بودن خودش بزند، اخرین حرفهای صدام را بخوانید
محمدد رچشم و دل علی
![]()
پيامبر را چگونه بشناسيم؟ علي(ع) ، اين حقيقت حك شده بر گونه اساطير، بزرگ شده مكتب او و دامان اوست. توصيف محمد(ص) از زبان علي، بسيار دلنشين است. قطره هايي از اين دريا بچشيم.
پيامبر در چه زماني به رسالت مبعوث شد؟ اوضاع سياسي و اجتماعي زمان او چگونه بود؟
خداوند پيامبر را هنگامي فرستاد كه پيامبران حضور نداشتند و امتها در خواب غفلت بودند و رشته هاي درستي و انسانيت از هم گسسته بود.
پس پيامبر به ميان خلق آمد در حاليكه كتابهاي پيامبران پيشين را تصديق كرد و با نوري هدايتگر انسانها شد كه همه بايد از آن اطاعت نمايند و آن نور قران كريم است.(خطبه 158)
خداوند سبحان، محمد را هنگامي مبعوث فرمود كه دنيا به مراحل پاياني رسيده نشانه هاي آخرت نزديك و رونق آن به تاريكي گراييده و اهل خود را به پاداشته، جاي آن ناهموار آماده نيستي و نابودي، زمانش در شرف پايان و نشانه هاي نابودي آن آشكار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگي آن شكسته و اسباب حيات در هم ريخته، پرچمهاي دنيا پوسيده و پرده هايش دريده و عمرها به كوتاهي رسيده بود. دراين هنگام خداوند پيامبررا ابلاغ كننده رسالت، افتخار آفرين امت، چونان باران بهاري براي تشنگان حقيقت آن روزگاران، مايه سربلندي مسلمانان و عزت وشرافت يارانش قرار داد.(خطبه 198)
خدا پيامبر اسلام را زماني فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته ها ي دين پاره شده و ستونهاي ايمان و يقين ناپايدار بود. در اصول دين اختلاف داشته و امورمردم پراكنده بود؛ راه رهايي دشوار و پناهگاهي وجود نداشت؛ چراغ هدايت بي نورو كوردلي همگان را فرا گرفته بود.
خداي رحمان معصيت مي شد و شيطان ياري مي گرديد؛ ايمان بدون ياور مانده و ستونهاي آن ويران گرديده و نشانه هاي آن انكار شده، راههاي آن ويران و جاده هاي آن كهنه و فراموش شده بود. مردم جاهلي شيطان را اطاعت مي كردند و به راههاي او مي رفتند و در آبشخور شيطان سيراب مي شدند. با دست مردم جاهليت، نشانه هاي شيطان آشكار و پرچم او برافراشته گرديد. فتنه ها، مردم را لگدمال كرده و با سمهاي محكم خود نابودشان كرده و پابرجا ايستاده بود.
اما مردم حيران و سرگردان، بي خبر و فريب خورده، در كنار بهترين خانه و بدترين همسايگان زندگي مي كردند. خواب آنها بيداري و سرمه چشم آنها اشك بود؛ در سرزميني كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامي بود.(خطبه 2)
خدا پيامبر را پس از يك دورران طولاني كه ديگر پيامبران نبودند فرستاد؛زماني كه ميان طرفداران مذاهب گوناگون نزاع درگرفته و راه اختلاف مي پيمودند. پس او را در پي پيامبران فرستاد و وحي را با فرستادن پيامبر ختم فرمود. پس پيامبر با تمام مخالفاني كه به حق پشت كردند و از آن منحرف گشتند به مبارزه پرداخت.(خطبه 133)
شهادت مي دهم كه حضرت محمد بنده و فرستاده برگزيده و انتخاب شده اوست كه در فضل و برتري همتايي ندارد و هرگز فقدان او جبران نگردد؛ شهرهايي به وجود او روشن گشت پس از آنكه گمراهي وحشتناكي همه جا را فرا گرفته بود و جهل و ناداني بر انديشه ها غالب قساوت و سنگدلي بر دلها مسلط بود و مردم حلال را حرام مي شمردند و دانشمندان را تحقير مي كردند و جداي از دين الهي زندگي كرده و در حال كفر و بي ديني جان مي سپردند.(خطبه 151)
خدا پيامبر اسلام را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته و ملتها به خواب عميقي فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه مي كشيد و دنيا بي نور و پر از مكر و فريب گشته بود، برگهاي درخت زندگي به زردي گراييده و از ميوه آن خبري نبود، آب حيات فرو خشكيده و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود. پرچمهاي هلاكت و گمراهي آشكار و دنيا با قيافه زشتي به مردم مي نگريست و با چهره اي عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مي گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت، فتنه و خوراكش مردار بود. در درونش وحشت و اضطراب و بر بيرون شمشيرهاي ستم حكومت داشت.(خطبه 89)
خداوند پيامبر اسلام حضرت محمد را هشدار دهنده جهانيان مبعوث فرمود تا امين و پاسدار وحي الهي باشد. آنگاه كه شما ملت عرب، بدترين دين را داشته و در بدترين خانه زندگي مي كرديد؛ ميان غارها، سنگهاي خشن و مارهاي سمي خطرناك فاقد شنوايي، به سر مي برديد، ابهاي آلوده مي نوشيديد و غذاهاي ناگوار مي خورديد؛ خون يكديگر را به ناحق مي ريختيد و پيوند خويشاوندي را مي بريديد؛ بتها ميان شما پرستش مي شد و مفاسد و گناهان شما را فرا گرفته بود.(خطبه 26)
اول:
از بناها ی ساخت دست بشر مناره چیز دیگری است
نگاهش همیشه به اسمان است و تنها هدفش صعود
تنها مکانی است در جهان که فقط و فقط نام خدا را فریاد میز ند و حلقوم یکتای توحید در زمین شده، حتی ناقوس کلیسا هم بیشتر در خدمت انسان است تا خدا و برای مراسم های او به صدا در می آید و خود معبد نیز که...
پشتیبانی است برای ورودی معبد و نگهدارنده این مکان مقدس و دعوت کننده و شناسنده آن
![]()
دوم:
"اگر می خواهی به دست هیچ دیکتاتوری اسیر نشوی فقط یک کار بکن: بخوان، بخوان و بخوان"
معلم شهید دکتر شریعتی
everyday is holiday
نمی دونم چه کاریه جوونای مملکت، زندگی راحت و بی دردسر و رها می کنند می رن ینگه دنیا زیر دست اربابای خارجی جون بکنند، اخه یکی نیست بگه کشوری با این همه امکانات تفریحی، اموزشی، تحقیقی... ، دولتمردایی که روزی ۳-۴ ساعت بیشتر نمی خوابند تا شما تو خونتون با خیال راحت لم بدین و پول نفتو نوش جون کنید، اونقدر به فکرتون هستند که شب می خوابید، صبح بهتون می گند اقا تعطیل رسمی! نمی خواد برید سر کار، کارفرمای عزیزت حقوقتو هم می ده، تو هم یا بشین تو خونت برنامه های قشنگ تلویزیون رو تماشا کن و به ریش کارفرمای بدبختت بخند (مرفه بی درد بی چشم و رو! می خواست پولدار نباشه یا یه ذره فکر اقتصادی داشته باشه، اخه کار تولیدی هم شد کار؟!)، یا اینکه با ماشینی که به لطف دولت شرایطی خریدی، قسطاشم انشا... با مسافر کشی در می آری!، برو ایران رو سیر و سیاحت کن که اگر همه عمرت رو هم صرف دیدن میراث فرهنگیش که ماشا.. هر روز بهتر از دیروز نگهداری میشه بکنی تموم نمیشه. جاده های ایران هم که جون می ده برای پراید و پژو و سمند قسطیت.
خدا رو شکر که نفت داریم، کورشه چشم دشمنهامون مخصوصا امریکا ! تحریم می کنن؟ خوب بکنن مگه این چشم بادامیهای از گل بهتر می ذارن ما کمبود داشته باشیم؟ لب تر کن هر چی تو مملکت کم داشتی به ثانیه نکشیده، آنکادر می فرستند!
اقا بشین تو خونه کیفشو ببر، خدا برای نسلهای بعد بزرگه! ایشا.. با اقتدار براشون انرژی هسته ای که حق مسلمشونه تولید می کنیم!
و تو چه در می یابی که شب قدر چیست؟
چه شبی است! برتر از هزار ماه و مبادا که این شب پر از ملا ئکه و روح را در خواب غفلت به سر بری، شاید توفیق درکش سال دیگر دست ندهد.
چه شبی است! قدرش را بدان که پروردگارت قدر هر کس را امشب مقدر می کند.
چه شبی است که رحمت و برکات الهی را هزاران هزار بنده در این شب از او طلب می کنند.مبادا که با انان همصدا نشوی که از عنایاتش بی نیاز نیستی.
چه شبی است! خدا برترین نشانه ها و آیه ها یش را، قرانش را در این شب به بشر عرضه داشت و برای درکش چه شبی بهتر از امشب
چه شبی است که خدا آن را برای بخشایش لغزشها و طلب مغفرتت، پر از تحیت و سلام کرده است و راه توبه را در آن کوتاه.
اگر پشیمان و نادمی از کرده ها و نکرده های خودت، اگر طالب فیضی، اگر سرگشته ای در این برهوت محرومیتها و محدودیتها و نا کامیها و نقصانها و نیازمندیها و غمها و ... بسم الله!
و چه شبی است که علی،برگزیده ترین بنده خدا و قران ناطق بر حق، در آن رستگار شد و تو نیز همراه مولایت رستگاری را در این شب طلب کن!
وقتی می خوانم که دهها وزیر دفاع، فرمانده لشگر و تیپ در خط مقدم جبهه جنگمان شهید شدند (کدام جنگ دیگر را با این ویژگی سراغ دارید؟ اگرچه اکثر این عزیزان در سالهای آغاز جنگ تا سال 62 به شهادت رسیدند وبیشترین تلفات جبهه ما سال 65 بوده!)، وقتی می خوانم که رهبر مذهبی و ملی ما، به سربازانش می گوید که دست و بازوی شما را می بوسم و کاش به جای شما بودم(نمی دانم، ایا عظمت این حرف را امروزه هم می شود درک کرد؟)، وقتی می بینم بعد از این همه سال، هنوز جانبازان شیمیایی ما در رنج و غربت و درد شهید می شوند، وقتی می خوانم مادری 16 سال در کنار مزار پسرش در بهشت زهرا زندگی کرده، وقتی می خوانم که پسری 13 ساله، به چنان رشادت و شناختی رسیده که با آغوش باز به استقبال مرگ می رود، وقتی می خوانم که اسیران ما سالهای سال آن همه درد و بی حرمتی و مریضی و محرومیت و ... را با چه سعه صدری تحمل کردند، وقتی می بینم با اینکه ماهیت جنگ، انسانیت انسان را هدف می گیرد و به اضمحلال می کشاند (فیلمهایی مثل غلاف تمام فلزی و جوخه و .. را یادتان هست؟) مردان جنگ ما تحولشان به سوی خدایی تر شدن بود (موردی را که شهید آوینی را هم مجذوب کرده بود یادم هست، فرمانده گردان شهیدی که قبل از انقلاب چاقوکش محل بوده و در این اوردگاه به چنان تحولی می رسد که خانواده اش هم باور نمی کردند و می گفتند دارد خودش را جا می زند و جرات نمی کرده به شهر بیاید تا بالاخره شهید می شود)، وقتی می خوانم که بسیجیان ما، داوطلبانه و فقط و فقط با سلاح ایمان و عشق به میهن و دین به جبهه ها می رفتند و مقایسه می کنم با دیگر ارتشهای دنبا که با چه روشهای غیر انسانی سربازان را به جنگ می کشانند؛ ارعاب ، تطمیع ، تبلیغهای دروغین، تشجیع کاذب و ... (بعد از جنگ ویتنام هزارها سرباز امریکایی ناچار شدند دست خود را مخصوصا دست چپشان را قطع کنند چون به دلیل تزریقهای غیر بهداشتی هرویین و مرفین در شرایط غیر بهداشتی و با سرنگهای کثیف قانقاریا گرفته بودند!)، وقتی می خوانم ارتش صدام که کمترین خواسته اش جدا کردن خوزستان عزیزمان بود و می خواست چند روزه به تهران برسد، 40 روز طول کشید تا مقاومت بچه های بی دفاع و سلاح خرمشهر را بشکند، ایمان می اورم و یقین می کنم که جهاد ما جهادی مقدس بود؛ که سالهای سال می توانیم به ان ببالیم و افتخار کنیم و با شناخت قهرمانهایش راه انسان شدنمان را روشن.
خداحافظی شرق از سخنگویی اهل فرهنگ!
می گویند عمر خوبیها کوتاه است و این هم مصداقی دیگر از آن: توقیف روزنامه شرق
روزنامه ای که فراتر از یک روزنامه خنثای صرفا خبری، با تیمی کاملا حرفه ای، سه سال بود تغذیه مان می کرد. چند روز بیشتر از جشن سه سالگیش نگذشته که خفه اش کردند. بهترین زمان را هم برای ایجاد کمترین هزینه انتخاب کردند:دانشگاهها هنوز تعطیل است، به انتخابات چند ماهی مانده و با انتشار مجدد ایران، شاید خدشه کمتری به داعیه مهرورزی نسبت به مطبوعات آقایان وارد آید!
شرق تبدیل شده بود به یک جریان فرهنگی، و کسانی را در درون، نویسنده و در بیرون، خواننده خود کرده بود که کمتر رسانه ای بتواند به این زودیها گرد هم آورد! دلیل ادعای من هم جمعی که در آن جشن، وجودش و حضورش را به شادی نشسته بودند. شرق روزنامه ای بود با کوله باری از تجربه روزنامه نگاری دوران اصلاحات، اما معتدل تر، مستقل تر، حرفه ای تر وبا وجهه فرهنگی بیشتر.{کافیست نگاهی دیگر به آرشیو روزنامه، ویژه نامه ها، یادنامه ها، کتاب سالها و دیگر ضمیمه هایش بیندازید}.
دلخوش بودیم که با این رویکرد، از گزند توقیف مصون خواهد ماند و ما سالهای سال از مواهبش بهره مند. اما حسودان و تنگ نظران، این اقبال عمومی را تاب نیاوردند.
و افسوس! افسوس که از این پایگاه هم محروممان کردند و جمع کثیردیگری از فرهیختگان مملکت را عزلت گزین!
نمی دانم چه حکمتی بود که آخرین شماره شرق، (امیدوارم و واقعا امیدوارم اینگونه نشود و از توفیق خواندن شرق برای همیشه محروم نشده باشیم) تیتر اولش خداحافظی آصفی بود، عنوان ستون کرگدن نامه صفحه آخرش "بگذار برویم!" و تاریخ انتشارش 11 سپتامبر!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!!!
این معزالاولیاء و مذل الاعداء
این صدرالخلائق ذوالبر و التقوی
کجاست عزت دهنده دوستان و خوار کننده دشمنان
کجاست سرور نیکو روش و پاک نهاد جهانیان!
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده ازچهره گشاید، شاید
شقشقه هدرت
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر برکنم
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
چند ماهی است گرفتار حسی شدم که فکر می کردم جرقه ای است، شور کم رمقی است، این نیز بگذرد، از همان هیجانات جوانی است، با دوری و ندیدن خاموش می شود، فراموش می شود، کمرنگ می شود، سرد می شود، ولی نشد؛ هرچه می گذرد سوزش، اشتیاقش، دردش و احساس نیازش بیشتر می شود، جرقه ای بود که آتشم زده است تا چه از خاکسترم سر برآورد.
گویی خدا این دعای معلم شهید را در حق من اجابت کرده و" توفیق عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند" را روزیم قرار داده!
و سخت است و زجر می کشم و شدم تجسم درد. انسان تا در جمع غریبه هاست، غم و رنجش تنهایی است و غربت؛ اما حس آن غریب را تصور کن که در این میان خویشاوندی بیابد و چشمهای آشنایی و ناگهان دست تقدیر از هم صحبتی با او محرومش کند! و باز محکوم به همنشینی با همان غریبه ها!!
پرنده گرفتار قفس را دیده ای؛ تا تنهاست و جفتی همراهش نیست، یا نه با جفتش تحمل این قفس را می کند، هیجانش کم است، منزوی است، روزگار می گذراند با تسلیم، اما چندی با جفتی قرینش کن و بعد ازهم جدایشان کن! بیقرار و بی تاب می شود، مدام سر بر قفس می کوبد و ناله سر می دهد، حتی ممکن است تا مرز مردن به این کار ادامه دهد. حال آن پرنده را دارم این روزها و دیگر دیدن این چهره های غریبه برایم عذاب آور شده و نمی بینم و نمی فهمم و به کلی حواسم از زندگی پرتاب شده و تنها سلاحی که برایم مانده، یاری گرفتن از صبر و نماز است. باشد که این حس غریب، خالصم کند و منی بدون پلیدیها از من پیشینم سر برآورد!
قسم به نهایت روشنایی روز، قسم به نهایت آرامش شب که خدا فراموشت نکرده! به زودی انقدر به تو عطا کند که راضی شوی گرچه آخرت بهتری داری! مگر یتیم نبودی و پناهت داد؟ مگر سرگشته و بی قرار نبودی و هدایتت کرد؟ مگر محتاج نبودی و بی نیازت کرد؟ پس یتیمان و نیازمندان را فراموش نکن و الطاف الهی سخن همیشگیت باشد.
رفیق زندان دنیایی من، دنیا کدورت است، همه اش کدورت است، همه اش حجاب است و دیوار و زندان روح.
هم سلولی من، پرورش دهنده ات در این تاریکی کیست و چیست؟ روحت را وقف چه کردی؟ شهرت؟ ثروت؟ شهوت؟ قدرت؟... با آنها به آرامش رسیده ای؟ به طمانینه رسیده ای یا هر کدام تشنه تر و بی تاب تر و حریصتر و سرگشته ترت کرده اند؟
هم سلولی من! با هیچ کدام آرام نمی گیری، با هیچ کدام این زندان برایت قابل تحمل نخواهد بود، باید مخلص شوی، خود را از تفرقه برهانی، یکتا پرست شوی و به کسی رو کنی که آفریننده و پرورش دهنده واقعی جسم و روح توست.
یا صاحبی السجن ء ارباب متفرقون خیر ام الله واحد القهار
رفیقان زندان من، آیا اربابهای گوناگون بهتر است یا یکتای قهار؟ (سوره یوسف- 39 )
سوگواره ای برای بانوی حقیقت
فاطمه جان؛ تو بر حقی، شوهرت نیز، اما ای کاش زودتر می آمدی، آخر ما با کس دیگری دست بیعت داده ایم؛ نمی توانیم بیعت بشکنیم.
آری فاطمه جان ، تو بر حقی، شوهرت نیز، اما ما عدالت خشک علی را تاب نخواهیم آورد. درست است که او بلندترین قله انسانیت است، اما فاطمه جان، چشمان کوتاه بین ما که نمی تواند ببیندش، ما را همانی که هم ترازمان است کافیست.
آری فاطمه جان، ما علی را دوست داریم، سوابقش، علمش، محبتش را درک کرده ایم، ولی او جوان است، مگر یک جوان می تواند راهبر ما شود؟
فاطمه جان، در غدیر بودیم، پیام پدرت را شنیدیم، ولی چه کنیم که همه مردم به طرف کس دیگری رفتند؛ مگر می شد با آنها که سران قبیله اند در افتاد؟
کسانی چون ابوذر و سلمان و علی و دیگران هم که نبودند تا با آنها مشورت کنیم و تکلیف خودمان را بدانیم! اکنون نیز تکلیفمان را انجام داده ایم و با خلیفه مسلمین بیعت کرده ایم!
آری فاطمه جان، تو بر حقی، شوهرت نیز، ولی مصلحت نبود با علی بیعت کنیم. علی برای خلیفه شدن مخالفان زیادی داشت، ما که نمی توانستیم در برابر همه آنها بایستیم!
به صفای دیدار آفتابی یکی از مردان نیک روزگار
می شناختمش، با نوشته هایش، با اندیشه هایش، با مهرش و برایم آشنا بود، آشنایی ندیده؛ و ندیده شیفته اش شده بودم. امضایش پای هر نوشته ای کافی بود میخکوبم کند؛ تا اینکه اینترنت پای ارتباط دیگری را با او برایم باز کرد. شعری برایش فرستادم ونظر خواستم و غافلگیرم کرد، نوشت می توانم حضوری با او صحبت کنم. روزها و ساعتها را شمارش معکوس کردم تا موعد دیدارش برسد....
بعضی ساعتها ی عمرت هستند که به قدر روزها ارزش دارند و شاید دیگر شیرینی و حلاوتش هیچ وقت از یادت نرود. مثل مزه ای به یادماندنی سالها در وجودت جاودان می شود؛ اصلا جزئی و بهانه ای از بودنت می شود؛ که با همین ساعتها می شود سنجید که چقدر زندگی کردی و گرنه باقی لحظات که روزمرگی است و تکرار خودت. و آن نیم ساعت برایم چنین جایگاهی یافت. می خواستم ثانیه ثانیه اش را حفظ کنم؛ با نفسهای عمیق وجودم را از آن حضور لبریز کنم. چیزی در درون من لرزیده بود؛ تکان خورده بود؛ عوض شده بود. و چه سخت است شرح احساس قرار گرفتن در برابر روحی بزرگ.
آدم دچار می شود و "دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دجار آبی دریای بیکران باشد"
بعد از سالها دو دو زدن چشمهایت، یافتن نگاهی آشنا در این غربت و اینکه مردی که سالها دوستش داشتی و ستایشش می کردی، در حال شناختن، فهم و درک احساس و اندیشه توست، حس غریب و عجیبی است.
و او به معنای واقعی کلمه عاشق بود؛ مهمترین صفتی که در چشمان نمناکش دیدم، و بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است" و ذره ای از آن عشق را هم در وجود من بیدار کرد و دعا می کنم جاودانه بماند.
![]()
![]()
یک سال گذشت ؛ یک سال از رورهایی که خاطره شدند...
روزهای التهاب اینکه چه کسی قرار است جانشین سید محبوبمان شود ؛ که میخواهیم قوه اجرایی کشورمان را به دست که بسپاریم تا دستاوردهای اصلاحاتمان را ادامه دهد، روزهای دلشوره و دلواپسی از کناره گیری و سستی یاران همراه و...
در نهایت همدلی پیدا شد قدم دراین راه خطیر بگذارد و ما دلگرم حضورش که امتحان خودش را پس داده بود ؛
و باز هم مانع تراشی و تهدید تحریم و سرد شدن مردم از مشارکت در انتخابات تا....
شروع شد؛ رقابت شروع شد و چه ناسالم، موج تخریبها و بر هم زدن تجمعات رقیب و استفاده از حربه های عوام فریبی و امکانات نهادی که ماهیتا باید کار فرهنگی بکند نه سیاسی.
ولی با تمام اینها، شور و شوقی عظیمی بود در محل کوچک ستاد دکتر معین. حضورهای سبز داوطلبانه برای حفظ آزادی و دموکراسی؛ برای شناساندن بهتر شخصیتی نجیب، مردمی، ساده زیست(که ان را حربه تبلیغ هم نکرد!).
و خستگی برایمان معنا نداشت، ازمسئولان دفتر مرکزی حزب مشارکت، خصوصا دکتر رضا خاتمی که هر روزچندین شهر میزبان کلام گرمش بود (و یادم هست که چه حسرتی در دلم بود که زمان سخنرانی ایشان باید تنها در ستاد می ماندم تا خالی نماند و چه زود این حسرت با ورود غیر منتظره و اظهارلطفشان به شادمانی بدل شد!)، تا دانش آموزان و دانشجویانی که درفصل امتحان، بی چشمداشتی فعالیت می کردند.
و امیدوار بودیم که برای هدفی حرکت می کردیم و آرمانی و موفق شدیم بسیاری از ناامیدان را نیز به حضور در تعیین سرنوشتشان مجاب کنیم و شعارمان شده بود این شعر خانم بهبهانی که
دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش
در این رقابت نزدیک و نابرابر، موفق نشدیم.
موفق نشدیم اما متحدتر شدیم، منسجم تر شدیم، هدفمندتر شدیم و خواهیم شد؛
اگرچه حرفهایمان را با هیچ تریبونی نتوانیم بزنیم، اگرچه روزنامه مشارکت سالها در انتظار مجوز بماند، اگرچه مدیران لایق و هنرمندان و روشنفکران همفکرمان به کنج سکوت و عزلت رانده شوند، اگرچه نویسنده هایمان از سردبیری هفته نامه ها ونشریه ها، تبعید شوند به ستونی در صفحه آخرروزنامه ها، یا به کنج زندان، یا به کنج خاموشی و عده ای هم مجبور به کوچ ناخواسته به غربت.
هر چند آتشهای نامرادی و بی مهری به پیکرمان زنند و انگ تکفیر و بی دینی و بی غیرتی و بی هویتی به اندیشه هایمان که
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استاده ام چو شمع نترسان ز آتشم
که ما فرزندان این مملکتیم و عاشق این مرز و بوم و فرهنگ و دین و برای اعتلا و پیشرفت و سربلندیش، آماده و دشمن همیشگی حامیان زر و زور تزویر؛ که الگویمان علی است که در هر سه این جبهه ها جنگید.