سعید بیابانكی متن كامل شعر طنزی را كه در دیدار شاعران با رهبر معظم انقلاب خواند، در اختیار خبرگزاری ها قرار داد..
شكر ایزد فن آوری داریم /صنعت ذره پروری داریم
از كرامات تیم ملیمان/ افتخارات كشوری داریم
با نود حال میكنیم فقط/ بس كه ایراد داوری داریم
وزنهبرداری است ورزش ما/ چون فقط نان بربری داریم
میتوانیم صادرات كنیم/ بس كه جوكهای آذری داریم
گشت ارشاد اگر افاقه نكرد/ صد و ده و كلانتری داریم
خواهران از چه زود میرنجید/ ما كه قصد برادری داریم!
ما برای ثبات اصل حجاب/ خط تولید روسری داریم
این طرف روزنامههای زیاد/ آن طرف دادگستری داریم!
جای شعر درست و درمان هم/ تا بخواهی دری وری داریم
حرفهامان طلاست، سی سال است/ قصد احداث زرگری داریم
ما در ایام سال هفده بار/ آزمون سراسری داریم
اجنبی هیچكاك اگر دارد/ ما جواد شمقدری داریم
تا بدانند با بهانه طنز/ از همه قصد دلبری داریم
هم كمال تشكر از دولت/ هم وزیر ترابری داریم!
شعری برای اسیران مراسم دعای کمیل/ آمدند و ذاکرانت را زدند، یا علیجان شیعیانت را زدند
مهیار
شعر سبزی برای آنها که دعای کمیل بر لب راهی زندان شدند
در کمیل و یا علی فانی شدیم
یا علی گفتیم و زندانی شدیم
حج ما دلهای سبز خویش بود
بی صفا و مروه قربانی شدیم
در دعامان رسم و آیین سبز شد
یا غیاث المستغیثین سبز شد
تا که ارحم ضعف گفتیم آمدند
بر بدن ها رافت دین سبز شد
یا من اسمه الدوا شد جرم ما
یا من اسمه الشفا ، تنزل البلا
از علی ترسیده اند اوباش ها
آفتاب است و شب خفاش ها
یا علی ! بهر تو زندانی خوش است
با کمیل تو غزلخوانی خوش است
یا حبیب الصادقین ما بی دلیم
بی دلان را مرگ روحانی خوش است
کشته هامان از ستاره بیشتر
در شب ظلمت چراغانی خوش است
آبروی شیعیان را برده اند
ای مسلمانان مسلمانی خوش است
یا علی لبهای مارا دوختند
خانه و کاشانه مان را سوختند
یا علی این کوفیان نوظهور
رسم و آیین از یزید آموختند
یا علی ما اهل کوفه نیستیم
یا علی عمری به عشقت زیستیم
یا علی در حق ما تقصیر شد
شیعه تو باز هم تکفیر شد
عاشقانت را به مسلخ برده اند
شیعیانت باز تنها مانده اند
پرده پوشی تا به کی باید نمود
کی دگر این بغض را باید گشود
کار ما از حرف ها بگذشته است
دستشان در خون ما آغشته است
با تقلب حق مارا خورده اند
شیعیانت را به مسلخ برده اند
در حریم حق تمارض کرده اند
بر صنوبر ها تجاوز کرده اند
دست در گیسوی گل ها برده باد
هر که این ماتم ندارد مرده باد
پای گل خون قناری ریختند
اشک را با خون دل آمیختند
پیش چشم مادران داغدار
نوجوانان را به دار آویختند
در گلوهامان صدا را کشته اند
یا علی اینها " ندا " را کشته اند
او جوان و سبز و پر اعجاز بود
یک ندا اما هزار آواز بود
تا خدارا عاشقانه بنگرد
چشم هایش وقت مردن باز بود
بی تو مولا بی بهانه مانده ایم
در غم مرگ " ترانه " مانده ایم
اینک ای آقا به محراب آمدیم
در مسیر خون" سهراب" آمدیم
کشته هامان از ستاره بیشتر
زخم هامان از شماره بیشتر
لب پر از ذکر دعا و دل به خون
دست هارا شسته در بحر جنون
یا غیاث المستغیثین چاره ای
ای سپهدار صف دین چاره ای
غیر نام تو به لبهامان نبود
ذکرمان جز نام مولامان نبود
آمدند و ذاکرانت را زدند
یا علی جان شیعیانت را زدند
حرمت ذکر و دعا را برده اند
آبروی اولیا را برده اند
باز اما چشم ما سوی بقیع
باز هم این خلق خلقی متقی
تا که جان هامان به نامت منجلی
ذکر سبز شیعیانت " یا علی "
![]()
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،
از روز الست با رضا گفتم چشم
من آمده ام تا به ولایت برسم،
گفتی انا من شروطها گفتم چشم !
«قیصر امینپور»، شاعر بزرگ عصر انقلاب، که الان در ایام سالگرد درگذشتش هستیم درباره حضرت رضا(ع)، هشتمین امام شیعیان جهان، غزلی را سروده است.
بسیار زیبا
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتي
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
ستم بود و من بودم و کوهی از غم
ستم بود و دل بود و داغ مکرر
--------------
ای هلال شب زینب چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی روی نیزه های کوری
قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم مارو بی پناه می بینی
وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب
-------------------
تا قلم لب بر مرکب می زند، بوسه بر غم های زینب می زند
گر قلم از او نشانی می دهد، صبر او بر شیعه جانی می دهد
ساقی او را مخرن اسرار بود
او نمود حیدر کرار بود
مثل او همدم کجاست
او وزیر نهضت کرب و بلاست
ای هلال شب زینب، چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی، روی نیزه های کوفی
قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم، مارو بی پناه می بینی
وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب
ساقیاااا ساقیا
کاشکی می شد که ببندم روی نی زخم سرت رو
چرا چشماتو می بندی نشناسی خواهرت رو
نبودی چیا کشیدم، نیمه شب چقدر دویدم
حق داری که نشناسی ام، اخه خیلی قد خمیده ام
داغی روی دل زینب ،کوفیا گذاشتن اینجا
برا خواهرت آوردن، سبدای نون و خرما
اين نوحه رو آقاي خلج خوندن،خيلي زيبا، اینجا دانلودش کنید
http://www.4shared.com/file/82910303/94a01f72/04_04_Track_4.html
مرحوم ابوالفضل سپهر
سلام بر تو علمدار کربلا
نامت زبانزد آسمانها بود
و پیمان برادریت
با جبل نور
چون آیههای جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمهگاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانهی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
مرحوم سيد حسن حسيني
یاوه مگو مردک،
من شاعرم
من برادر نزار قبانی ام
من برادرمحمودم
من برادردرویش.
در من
هزار کبوتر سر بریده پنهان است
در من
هزار زیتون زار شعله ور.
او که باد می کارد
تنها توفان تشنه درو خواهد کرد.
تو مردک،
گنده تر از دهان خود
شکر خورده ای
که خواب ویرانی سرزمین مرا می بینی،
مگر ما
اگاله بند بی دلیل بغدادیم
که از یکی باد شرطه
به گورگاه الم عتصم بگریزیم.
مگر ما
دستاربند قلعه ى قندهاریم
که به کرنای هر کباده کشی
کمر به قتل کرامت آدمی ببندیم.
یاوه مگو مردک،
اینجا ایران است،
نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم
نبین اگر گاهی
یکی به زندان و دیگری درمانده ى زندگی ست.
امتحان کنید
ما دوباره برخواهیم خاست.
ما
چنگ و دندان خود را
در خون سیاوش
خضاب بسته ایم.
امتحان کنید
او که باد می کارد
تنها توفان تشنه درو خواهد کرد.
با این همه زنهار،
ما
کبوترزادگان زیتون پرست
قرن هاست
کینه ی خود را به هفت آب زمزم و
جنگ را
به رویای زندگی شسته ایم.
مجبورمان نکنید
ما صلح می خواهیم.
سید علی صالحی
در منزل حافظ:
رفته ام بیرون من از کاشانه خود غم مخور ....تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام ....آن زمان کو باز گردد خانه خود غم مخور
در منزل سعدی:
از آوای دل انگیــز تـــو مستــم ... نباشم خانه و شرمنده هستــم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ ... فلک گر فرصتی دادی به دستم
در منزل خیام:
این چرخ فلــک عمر مـرا داد به باد ... ممنــون تو ام که کرده ای از ما یـاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش ... آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد
در منزل فردوسی:
نمی باشــــم امــروز انــدر سرای ... که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب ... چو فــردا برآید بلند آفتـــاب
در منزل مولانا:
بهر سماع از خانه ام رفتم برون رقصان شــوم
شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم
بر گو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم جان تــو را قــربان شـوم
در منزل منوچهری دامغانی:
از شرم به رنگ باده باشد رویم ...
در خانه نباشم که سلامی گویــم
بگذاری اگر پیام پاسخ دهمـت ...
زان پیش که همچو برف گردد مویم
در منزل بابا طاهر عریان:
تلیفون کرده ای جانم فدایت ... الهی مو به قربان صدایت
چو از صـحرا بیایم نازنینـم ...فرستـم پاسخی از دل برایت
اه! مي دوني سيد مرتضي سخت بود دل كندن ما از هم، خيلي سخت، نتونستيم واون روز اومدم باهات درددل كردم براي چندمين بار برات قران خوندم و اروم شدم اخه به واسطه نام تو بود كه دلهاي ما به هم نزديك شده بود ديگه!!!
ولي راضي بودم به رضاي حق؛ هر طور مي شد ما تلاش خودمون رو كرده بوديم و از اين نظر هيچ ناراحت نبودم
كه ... نمي دونم چي شد چه طور شد كه اون همه مانع كه سر راه ما بود برداشته شد! مي دونم سيد مي دونم كه دعاي تو هم بود و حاضرم شهادت بدم!
و الان چي كاري از من حقير برمياد براي تشكر از تو! چه كاري از من برمياد! من رو تا اخر عمرم مديون خودت كردي سيد مرتضي!
به جان هر چه فكه است من را هم برهان!!!عنايت رو در طول زندگي هم از من نگير!!!
مي خواستم از سيد مرتضي بنويسم، قلم ياريم نداد از عنايتهايي كه به من كرد بگويم، حتي توفيق زيارت مزارش در سالروز عروجش هم امسال نصيبم نشد؛ اين شعر خانم فروغ سعادت شايد واگويه دل من هم بشود
واگویه های دختری شبیه درخت برای مردی شبیه کوه
امسال روی مین ده ساله می شوم
گفته بودی عکس یادگاری ام می شوی
تا بشوم هم قد عکسی که آویزان موهای دختریست در من
و هی زل بزنندم بر قاب خالی عکس های مرتضی
سید!
سید به هر چه فکه!
دختری اینجا خودش را حبس کرده روی مین
هم قد من
با چشمهایی که از نا افتاده
و انگشتانی که برای از تو نوشتن باید از میدان مین بگذرند
سید مرا ببخش!
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
برایم نوشتی:
"می دانی به كجا می روم، به فكه، همان جایی كه رزمندگان ما با چشم خود تحویل نفوس شهدا توسط فرشتگان را مشاهده می كردند."
سید به هر چه فکه مرا برهان!!!
تقدیم به همه دختران ایران زمین
از باغ مي برند جراغانيت كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند
پوشانده اند صبح تو را ابر هاي تار
تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زندانيت كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند
فاضل نظري
دوباره یتیم شدم، یتیم
خدا چه قدرت تحملی به من داده ، خودم تعجب می کنم
خودت دادی خودت هم از من پس گرفتی" لکی لا تاسو علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم"
راضیم به رضایت پروردگار مهربانم که من را در سخت ترین لحظات تنها نگذاشتی، صبر می کنم، صبر، صبر بر همه سختیها
تقدیم به کسی که مردانگی و محبت رو در حق من تموم کرد
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که می شود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچنبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز

دیده بودین؟؟؟ داخل کعبه است ها!!!
اند بی شک جهان را به عشق کسی آفریده
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو
حسين پناهي
دوست عزيزم متين رحماندوست، این شعر یک بچه آفریقایی رو، كه کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 هم شده، به ایمیلم فرستاده بود. ازش ممنونم.
شما هم بخونيد
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
![]()
دودش به چشمان خودم رفت، وقتي که سوزاندم دلت را
اشكم اگر چه بي ريا بود، چشمم ولي بي آبرو شد!
سيد صابر موسوي
یه زخم کهنه روی بالم، یه آسمون که چشم برام نیست
به غیر واژه غریبی، چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست، که اسممو یادم میاره
تنهاترین مسافر شب، تو خلوتم پا نمی ذاره
دل من از نژاد عشقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم، من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره، من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمی مونی
نیلوفر لاری پور
بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی
محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...
در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...
در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...
احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!
در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...
در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...
در دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...
در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!
در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...
برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.
در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...
من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند
معمولا در بخش شعر مجله های خانوادگی شعرهای دندانگیری نمی شه پیدا کرد
ولی من تصادفا این شعر رو در یکی از همین مجله ها خوندم و خیلی به دلم نشست
انصافا از نظر مضمون و پرداخت شعری خیلی عالیه
شما هم این شعر خانم پروانه نجاتی رو بخونید و لذت ببرید
عاقد دوباره گفت"وکیلم؟...! پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند رفته گل... نه گلی گم... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصلهای سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر مقابل آیینه شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت:وکیلم؟...! دلش گرفت
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
ماه
چاه
آه
شعری زیبا که شاعرش خاطرم نیست !
![]()
بوی درخت سیب
گرگ را
اشارت سرخی است !
گرگ به سیب
- به ماه -
خیره مانده است!
استاد محمد علی بهمنی شخصیتی است شناخته شده میان همه شعر دوستان، یکی از تواناترین غزل سرایان معاصر.
در کنگره شعری در یزد، ایشان این غزل بسیار زیبا را خواندند با این توضیح که جنوبیها، هنگام طوفانی ومتلاطم شدن دریا ، اصطلاح "خواهر شدن" را برایش به کار می برند!
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر ازهمیشه نشستم برابرش
"خواهر سلام، با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
می خواهم اعتراف کنم هرغزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از برش
خواهر زمان، زمان برادرکشی است باز
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش
با خود مرا ببر که نپوسد در این سکوت
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش"
دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش
"دریا منم همو که به تعداد شعرهاش
با هر غروب خورده به این صخره ها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش
خواهر، برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها نخواه بلیسند پیکرش"
دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
به سلامتی ما هم دچار مشکل هک سایت شدیم و یه از خدا بی خبری تمام مطالب قبلی رو پاک کرد
اما با توجه به این موضوع که با این ناملایمات زندگی جا خالی نخواهم کرد! مجددا سایت را به روز می کنم
نمی دونم شما هم دفتری دارین یا داشتین که در اون شعرهایی روکه به نظرتون جالب میاد جمع کنید
از این دفترم که سالها پیش داشتم و چند روز پیش به سراغش رفتم، دو شعر انتخاب کردم امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین
اولی شعری از غلامحسین مردانیان
دستی تکان دادی در آن صبح مه آلود
یعنی که ای زیباترین ایام بدرود
دستی تکان دادم میان خنده و اشک
یعنی که پایان یافت شادیهای من زود
در آخرین لحظه گلی دادم به دستت
تنها گل گلدان که همرنگ دلم بود
سوتی کشید و ریل را یمود سنگین
گم شد قطار خاطره در هاله و دود
سکو تهی شد از قطار این کوه آهن
می رفتی و کوه غمت بر شانه ام بود
روی زمین چیزی نگاهم را نگه داشت
این گل همان گل بود آه اما گل آلود
بر نازکای برگ چیزی خوانده میشد
بدرود ای زیباترین ایام بدرود
این هم شعری از مرتضی حنیفی در وصف امام زمان
مشتاق یک نگاه تو صد ماه و مشتری
ای یوسفی که با همه عالم برادری
از این همه برادر پر مدعا ولی
جز کاروان چاه نصیبی نمی بری
آقا میان ما و دل ما حکم تو باش
هنگام جشنهای عظیم سراسری
در کوچه های ریسه کش ما بیا مگر
از محتوای غصه ما سر درآوری
نوشند آب میوه به بوی سلا متت!
مردان لشگری و مدیران کشوری
آه ای کرشمه های تو در گوشه های جان
باز آ که جان ز چنگ دلم در نمی بری
شکر خدا که در همه عالم ندیده ام
از دستهای گرمترت مهربانتری
آتش گرفته ام ز فراق و نداده ام
یک ذره از محبت نابت به دیگری
ای دل! تو نیز شاعر مولا نمی شوی
دستی بر آب می زنی و سکه می بری!