![]()
نيمكت شب
نوازش شاخه هاي بيد بر شانه هايم و
نور رايگان چراغ
ضيافتم حضور خوب تو را كم دارد!
|
نيمكت شب نوازش شاخه هاي بيد بر شانه هايم و نور رايگان چراغ ضيافتم حضور خوب تو را كم دارد! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387. مربوط به بخش : شعر lll
چه روزهايي بود، روزهاي ياس و نا اميدي، حتي از رحمت خدا! و يكي از گناهان متعددي كه مرتكب شدم همين بود! اين شعر را كه به جا مانده از همان روزهاست مي نويسم تا هيچ گاه فراموش نكنم كه... من به ويرانه شدن پيش تو اصرار ندارم چون كه ديگر دلي آماده ديدار ندارم و زمان تنگ گرفته است به من آنقدر اينجا كه براي نفسم فرصت تكرار ندارم تو صدا مي شنوي، ناله، سكوتي پر معني حيف، ديري است سر و گوش خريدار ندارم و تنی سست و کرخت است تن بودنم اخر نفس و تاب و توان ستم بار ندارم گفتي از كفر به ايمان برس اما چه كنم من كه دگر باوري اندازه انكار ندارم و تقاضاي دو دستم همه بي حوصله مانده است نور اميد دعايي به دل اين بار ندارم نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386. مربوط به بخش : شعر lll
لا يوم كيومك يا ابا عبد الله اللهم، اني لووجدت شفعاء اقرب اليك من محمد و اهل بيته الاخيارالائمه ابرار،لجعلتهم شفعائي پروردگارا، به يقين اگر شفيعاني به تو نزديكتر مي يافتم از محمد و خاندان برگزيده اش، پيشوايان نيكوروش، شفيعانم قرار مي دادمشان " زيارت جامعه كبيره"
"عكس از خواهر خوبم مهراز" خيمه ها هم سوخت چون پيراهنم خارها آويخته بر دامنم از كدامين غم بگويم اي پدر جاي زخم تازيانه بر تنم اي حسين اين مردمان پست خار با حضورت زشتهاشان اشكار تاب نورت را نمي آرند باز چشمها گشته به موج شب دچار
نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386. مربوط به بخش : شعر lll
ترجمه کن عشقم را برایش به زبانی که بفهمد دوست دارمش و نمی بیند دوست دارمش و نمی شنود دوست دارمش و کلامی از من نمی گوید با هر نشانه اش دل اسیرم سخت تقلا می کند برای رها شدن! * می گوید باکره باشی، اسمت را می برم در کتاب مبینم در صفحه زندگیم سری می کشد پر از سودا باید یاریش کنم با آبهای جاری چشمم نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386. مربوط به بخش : شعر lll
براي او كه مي داند كسي دوستش دارد ،اما نمي داند كه ...! نوشته هايم اسير امواج پر تلاطم شده اند يا هواي چشمهايم طوفانيست! فرقي نمي كند! اثر صاعقه ايست كه تو در دلم زده اي!
نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386. مربوط به بخش : شعر lll
برای دکتر امین پور عزیز وقتی دست مرگ غبار را کنار زد از نامت همه دیدند که چه ابهتی دارد و چه اوجی گرفته ای که قاف شروع پرواز تو بود ای پاکترین زاده درد و عشق دستور زبان از تو آموخته بود که آیینه ات را شکست تا آفتابگردانها با تنفس صبح نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386. مربوط به بخش : شعر lll
من هیزمی آماده ام کبریت داری؟ روی زمین افتاده ام کبریت داری؟ شمعم ولی در کنج سقاخانه خاموش بر حاجتت دل داده ام کبریت داری؟ باید بسوزانم تن سردی که بی توست من آرزویی ساده ام کبریت داری؟ خسته، پیاده، شب، چراغی هم نمانده حیران درون جاده ام کبریت داری؟ ای کاش دل بر جای پایت سجده می کرد پابند این سجاده ام کبریت داری؟ نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386. مربوط به بخش : شعر lll
خوب مثل اینکه دوباره دچار عمل وقیح حک شدم و لی اینبار جای شکرش باقیه که فقط مطالب ۳- ۴ ماه اخیر رو پاک کرده و شاید این اخرین مطلبی باشه که می نویسم می گم شاید چون اصلا مطمئن نیستم که نظرم عوض نشه فعلا که وضع روحی خوبی ندارم می دونین برای زندگی کردن دلیل لازم نیست بهانه لازمه که اون رو هم دارم از دست می دم احساس می کنم فرصتم تو این دنیا تموم شده و این روزها گذشت لحظه ها رو خیلی زیاد تر حس می کنم فقط خدا کنه که خوب تموم بشه! این هم یه شعر برای شاید!خداحافظی به شط حادثه دلها غریب می میرند ستاره ها چه سیاه و عجیب می میرند تبر تبر همه ساکنان تنهایی برای رونق شبها عجیب می میرند ببین به جرم گناهی نکرده انسانها به دشت خاطره ها مست سیب می میرند و عشقهای حقیقی به جرم فهمیدن در انتهای افق بر صلیب می میرند و کودکان گرسنه جدا ز مهری تر به روی دست تب و بی نصیب می میرند دگر صداقتی از اسمان نمی بارد که سبز ها به کویر فریب می میرند نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386. مربوط به بخش : شعر lll
برای کسی که بعد از دیدنش زنگارهایی از دلم پاک شد که عظمت ها رو بهتر دیدم! دستهات سرد و یخ زده اند همچون دستان بی فروغ من تو نیز زاده زمستانی؟ کاش اناری سرخ را با تو قسمت می کردم کوری چشم سیاهی ها می دادیم سهم زمین را و پر می کردیم دریچه های زمین را جشمهات افقهای دریا را می فهمد و بی انتهایی تنهایی و بی رنگی روح و بی تابی عشق ایا خواهی دید تصویر ماه رقصان را افتاده بر امواج دلم! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385. مربوط به بخش : شعر lll
نمی دانم چرا خیلی وقت است پرهیز می کنی حتی از خیال من اما بهانه زنده بودنم! می شود خواب ترا خرید با هزار سکه ستاره شمردن؟ نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ جمعه هشتم دی 1385. مربوط به بخش : شعر lll
ساعت بودنم را با ضربان قلب تو تنظیم می کنم هیچگاه بازنماند از رفتن نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385. مربوط به بخش : شعر lll
امسال ۲۸ ساله شدم، همون سنی که بابا شهید شد! ولی من کجا و ...
پدر نبود ولی ما ببین بزرگ شدیم و بی حضور عزیزش چنین بزرگ شدیم پدر که رفت به ما گفته بود می آید و ما به وعده های چه شیرین بزرگ شدیم پدر به شوق نگاهی بر آسمان می رفت و ما به عشق پدر در زمین بزرگ شدیم پدر، کویر عطشناک، جستجوی پلاک و ما به وسعت میدان مین بزرگ شدیم و او تجسمی از شعرهای والا بود اگر میان غزل آتشین بزرگ شدیم و جبهه جای پدر بود او همانجا ماند و ما به نام پدر پر طنین بزرگ شدیم! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه دهم مهر 1385. مربوط به بخش : شعر lll
ایینه دلم را که شکستی بیشتر گرفتارت شدم هر تکه اش شده تصویری از عشقت نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه نهم مهر 1385. مربوط به بخش : شعر lll
نترس راهت آنقدرها هم دور نیست کافیست مسیر نگاهم را بگیری تا انتها بروی مطمئن باش تو و دریای چشمهایت را آنقدر لای کاغذ باطله های غزلم پیچیده ام که سالم به مقصد می رسی وقتی رسیدی سفره دلت را روی چمنهای خیس، زیر آن تک درخت پهن کن دست رد هم به سینه هیچ کس نزن، حتی باد بگذار همه با غمهایت دلی از عزا دربیاورند نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385. مربوط به بخش : شعر lll
آنجا کبوتری است که در انتظار توست آنجا درون باغ که جای قرار توست بسیار آشناست برای درختها آواز بال او که تب بی گدار تو ست مست است می رود به سراغ شکوفه ها احساس می کند که دل بی قرار توست بر شاخه شاخه های خیال تو می پرد می بینیش که مرغ کهن شاخسار توست آن لحظه های معجزه آسا نمی رسند نوک می زند به هرچه که شب زند دار توست مثل حصار باغ رهایش نمی کنی آخر کبوتری است که در انتظار توست
نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385. مربوط به بخش : شعر lll
درآبهای وحشی رودخانه رها شده جسدم و صف سپیدارهای کنار آن تماشاگران خاموشش "کی به دریا می رسم؟" موها یم گیر می کند لای شاخه ها و کنده می شود ریه ام پر آب سرم از هجوم سنگها لایه لایه "کی به دریا می رسم؟" لباس سفیدم تکه تکه شد، بدنم عریان کمرم را هم موجهای خروشان شکست "پس کی به دریا می رسم؟" رسیدم اما... مقصد رودخانه ام باتلاق بود! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385. مربوط به بخش : شعر lll
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد تو ای چاه مدینه مخزن اسرار بگو مولا چه می گفت ز تنهایی و درد خود در آن شبهای طولانی در آن دوران خالی از فضیلتهای انسانی بگو در تو چه می ریخت علی از آن همه غمهای بی پایان همان سرور. که تار یخ از حضور او در سماع عشقی طولانی است همان الگوی انسانی از آن گونه که می باید شود آخر _و در اعصار پیدا نیست _ چه دردی بود آن روح عظیمش را چنین آشفته و بی تا ب می کرد و در پستوی شب نالان برای سوختن پیش تو می آورد و بی شک هم نخواهد دید روبه خصلتی در روز ناله های شیرمردی را بگو که آب هم در تو زفریاد علی از خجلت این قوم این قوم فرو افتاده در دام رذیلتهای انسانی هماندم آب می شد سلام من به تو چاه مدینه نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ چهارشنبه هجدهم مرداد 1385. مربوط به بخش : شعر lll
جاده ها در سکوتی هموارند ابرها بی بهانه می بارند یک قناری دوباره یخ زده است تا کی آن را ز شاخه بردارند برگها بی قرارپاهایند با دل خود حکایتی دارند سایه ها از حضورشان دورند بی نشان و مریض و تبدارند سری از شانه ها فرو افتاد شانه هایی که مرتعش، زارند شده ام ناگهان خاطره ها دستهایم دخیل سیگارند اسم تو بر سپیدی لبها بر لبانی که باز غمبارند حک شده تا که دیگر آنها هم نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385. مربوط به بخش : شعر lll
بای ذنب قتلت
مرا عفو کنید این نوشته بوی خون و باروت و کشتار می دهد چگونه شعر بگویم برای معصومیت و مظلومیتت عروس سیاه پوش خاورمیانه چگونه شعر بگویم وقتی شعور جهانی خود را به خواب زده و به خواب رفته را می توان بیدار کرد اما خود را به خواب زده را هرگز؟!! چگونه شعر بگویم برایت کودک فلسطینی و لبنانی وقتی جواب شیطنتها و سرخوشیهای کودکانه تو آواری است که بر سرت خراب میشود چگونه برایت شعر بگویم پریزاده کوچک که جسد پاک تو بر چشمان بهت زده ام سنگینی می کند چگونه کلمه را برایت ردیف کنم که ردیف تانکها در برابرت صف کشیده اند! و چگونه واژه انتخاب کنم که گلوله فرصت فریاد کشیدن را از تو گرفته و بغض هم از من!!! "مرگ بر اصحاب اخدودِ، که کنار گودالهایی از آتش، آنچه را بر مومنین روا می داشتند، به نظاره نشستند، آنهایی که گناهشان چیزی نبود جز ایمان به پروردگار ستوده دوست داشتنی! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385. مربوط به بخش : شعر lll
آسمانی باش خاکت را فراموش نکن خنجر اول ماه را بده به آن جلاد با نورش تمام کند تا نور تمامش کند و چراغ شب چهارده را ببر ته چاه مقنی به آب برسد جلوی خورشید را هم نگیر درختها سایه می خواهند عجله کن چیزی نمانده تا سکوت تابلوهای نیمه ات را ببین کافیست یکی را تمام کنی و بمیری اگر هم نیمه بمانند چه می کنی با این همه کار ناتمام که قالب هیچ قابی نیست فکرت را روی هم بریز تپه ات را کامل کن پلهای پشت سر که خراب تواند لااقل بارت را بالای تپه برسان شاید پایین برنگردد نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1385. مربوط به بخش : شعر lll
پناه می برم امشب به خوابهای ندیده به نام پنجره بوی گلابهای ندیده پناه می برم از شدت تب و هذیان به قرص ماه نشسته بر آبهای ندیده و پهن می کنم اینجا که آفتاب بگیرد لباس سادگیم بر طنابهای ندیده پناه می برم از رعشه های گندمزار به جسم داغ کویر و سرابهای ندیده پناه می برم از سایه بودنی سنگین به شانه های نسیم و حبابهای ندیده سوال می کنم از تو چه آدمی؟ چه شهودی؟ خدا گواه من است و جوابهای ندیده نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ دوشنبه دوازدهم تیر 1385. مربوط به بخش : شعر lll
شروع واژه ايست دوست داشتني اگر پايانم تو باشي و پايان واژه ايست نفرت انگيز اگر از تو شروع نكرده باشم نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ شنبه سوم تیر 1385. مربوط به بخش : شعر lll
رد خون نیست جای پای انار افتاده روی ماسه زار دنبالش بیا تا پیرهن سفید من و گونه هایم و لبهایم لبهایت را به سرخیشان مهمان کن اگر در ذهنت پرانتزی هم باز شد از دستهایم شروع کن و رگهای انار نیمه افتاده بر زمین بعد هم تیزی چاقو ... نه زود ببندش دستانم چکه می کنند!! نوشته شده توسط آرزو آقایی در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385. مربوط به بخش : شعر lll
آخرين نوشتهها
- شعري از محمد جاويد "معجزه قرن اخير" نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388
- ديوار نوشته اي سبز نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 - شعری از یک عزیز ناشناخته نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 - معرفی سجایای اخلاقی و میزان محبوبیت دکتر احمدی نژاد در روزنامه "8 صبح" چاپ افغانستان! نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 - نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 - نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 - نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 - احمدي نژاد و مشايي و اسراييل و ... نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 - نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 - درس اخلاق از علامه طباطبايي نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 - نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 - 13 ابان نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 - نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 - نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 - نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 |