ستم بود و من بودم و کوهی از غم
ستم بود و دل بود و داغ مکرر
--------------
ای هلال شب زینب چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی روی نیزه های کوری
قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم مارو بی پناه می بینی
وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب
-------------------
تا قلم لب بر مرکب می زند، بوسه بر غم های زینب می زند
گر قلم از او نشانی می دهد، صبر او بر شیعه جانی می دهد
ساقی او را مخرن اسرار بود
او نمود حیدر کرار بود
مثل او همدم کجاست
او وزیر نهضت کرب و بلاست
ای هلال شب زینب، چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی، روی نیزه های کوفی
قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم، مارو بی پناه می بینی
وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب
ساقیاااا ساقیا
کاشکی می شد که ببندم روی نی زخم سرت رو
چرا چشماتو می بندی نشناسی خواهرت رو
نبودی چیا کشیدم، نیمه شب چقدر دویدم
حق داری که نشناسی ام، اخه خیلی قد خمیده ام
داغی روی دل زینب ،کوفیا گذاشتن اینجا
برا خواهرت آوردن، سبدای نون و خرما
اين نوحه رو آقاي خلج خوندن،خيلي زيبا، اینجا دانلودش کنید
http://www.4shared.com/file/82910303/94a01f72/04_04_Track_4.html
شاديهاي اندك
اين روزها حال خوبي ندارم،خيلي از درها به روم بسته شده و مجبورم كه يك زندگي رو تحمل كنم كه سرشار از فشار و عدم رضايته، هر روز صبح كله سحر بايد راه بيفتم چهل كيلومتر راه تهران تا كرج رو بيام محل كاري كه هيچ تعلق خاطري بهش ندارم، نمي تونم هم به خاطر شرايط مالي رهاش كنم (البته همچون هم ...) عصر هم كه ساعت 6 مي رسم خونه كارهاي خونه و غذا درست كردن و ... اون هم در خونه اي كه از در و ديوارهاش بدم مياد، يه خونه قديمي كه ... چي بگم اصلا روحم توش كسل ميشه...
نمي دونم چند ساله كه به يه تاتر يا سينما نرفتم، چند وقته كه هيچي ننوشتم، اين وبلاگ رو هم كه مي بينين چقدر زود به ز.د به روز ميشه! خيلي وقته سراغ مزار سيد مرتضي عزيز نرفتم، چند وقته كه... باز جاي شكرش باقيه كه ماهي يه كتاب رو مي خونم!
خدايا ، همين شاديهاي اندك بود كه به من اميد زندگي كردن تو اين دنياي پر از رنج رو مي داد نمي دونم چرا...؟؟؟
حس خوبي ندارم اصلا، شما ميگين بايد چه كنم؟