احتیاج دارم به یک سکوت طولانی
به سکوتی که هم در زبانم ایجاد کنم هم در فکرم و هم در خواهشها و غریزه هام
می خوام به همشون نه بگم و ساکت بشم
درد آور و رنج آوره، آسون نیست اما یک جور درد متولد شدن و وارد دنیای دیگه شدن و فهمیدن و فهمیده شدنه
می خوام همه فریاد هامو و حرفهامو وقتی بزنم که ظرفیتم تموم شده باشه
می خوام موقعی که فریاد می زنم تو تمام همهمه ها و پچ پچ ها و اراجیف گفتنها گم نشه
ولی ای کاش این بغضها بذاره و قبل از رسیدن به فریاد خفه ام نکنه!
