شاعر آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سردر قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می کند دائم بر بنای آزادی
درمحیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی به خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال جان فدای آزادی
این شعر برای خیلی ها اشناست، شعری که در دوران انقلاب چند بیتش تبدیل به سرودی شد که به خاطرات آن دوران تبدیل شده. شاعر آن محمد فرخی فرزند ابراهیم معروف به فرخی یزدی است.
فرخی یزدی در تاریخ مبارزات این مملکت نام آشنایی است. آزاد مردی که با سلاح قلم در دوران اختناق شاهان قاجار و پهلوی قاطعانه در برابر استبداد ایستادگی و افشاگری می کرد. برای از میدان به در کردن او به هزاران حیله متوسل شدند: تهمت بیدینی و تکفیر کردنش، تبعید، ریختن سم در غذایش(که فهمید و نخورد)، زندانی کردنش در سیاهچاله های نمور و تاریک و تنگ بدون کمترین امکانات به نحوی که در سالهای آخر عمر در زندان هیچکس را نداشت به او سری بزند! و عاقبت هم به بدترین شکل و با آمپول هوا از پای درش آوردند و چنان از او وحشت داشتند که مزارش را هم از مردم مخفی کردند! فرخی انتشار روزنامه طوفان را از سال 1300 شمسی شروع کرد و در انتشارروزنامه های دیگری هم چون پیکار، قیام ، آیینه افکار.. پس از توقیفهای مکرر طوفان با دوستانش همکاری کرد که نمونه های بی نظیر نشریات انقلابی تاریخ ایران به شمار می روند. فرخی در آنها مقالات و اشعار تند و نیشداری به چاپ می رساند و گاه شخصا سر گذرها به مردم عرضه شان می کرد.
در 15 سالگی، به علت روح آزادیخواهی و سرودن اشعار تند و انقلابی بر ضد سیاستهای استعماری، از مدرسه انگلیسی های یزد اخراج شد. زندگی فقیرانه ای داشت و نمی توانست به طور رسمی تحصیل کند، ناچار به کارگری روی آورد. با شروع مشروطیت، به فعالیت سیاسی جدی پرداخت و در 21 سالگی به جرم سرودن شعر انقلابی، به دستور ضیغم الدوله قشقایی حاکم یزد، دهانش را با سوزن و نخ دوختند و به زندان افکندند! از پای ننشست و بر دیوار زندان نوشت:
شرح این قصه شنو از دهن دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
به ناچار دهانش را باز کردند، فریادش را به گوش مجلس و وزارت کشور و روزنامه های تهران رساند تا حاکم یزد معزول شد! به تهران آمد و مبارزاتش را ادامه داد و در سال 1307 شمسی به عنوان نماینده یزد به دوره هفتم مجلس شورای ملی راه یافت. در مجلس به انتشار طوفان و مخالفت با دیکتاتوری ادامه داد تا پس از 15 بار توقیف، طوفان برای همیشه بسته شد و فرخی مجبور به ترک ایران. در خارج کشور هم (برلین) به انتشار پیکار با مقاله ها و شعرهای انقلابی ادامه داد. تهیدستی و فریب عمال رژیم، او را در سال 1312 به ایران کشاند و بلا فاصله در زندان دربند به بند کشیده شد
ای که پرسی تا به کی در بند دربندیم ما
تا که آزادی بود در بند، در بندیم ما
بالاخره او را به بهانه معالجه به بیمارستان زندان برده، ، در حدود سن 50 سالگی، به شهادت رساندند.
از اشعار دیگر اوست:
با دل آغشته درخون گر چه خاموشیم ما
لیک چون خم دهان کف کرده در جوشیم ما
ساغر تقدیر ما را مست آزادی نمود
زین سبب از نشئه آن باده مدهوشیم ما
همچو زنبور عسل هستیم چون ما، لا جرم
هرغنی را نیش و هر بیچاره را نوشیم ما
نور یزدان هر مکان، سر تا به پا هستیم چشم
حرف ایمان هر کجا پا تا به سر گوشیم ما
دوش زیر بار آزادی چه سنگین گشت دوش
تا قیامت زیر بار منت دوشیم ما
حلقه بر گوش تهی دستان بود گر فرخی
جرعه نوش جام رندان خطا پوشیم ما
کام دلم ز وصل تو حاصل نمی شود
گیرم که شد دگر دل من دل نمی شود
دیوانه ای که مزه دیوانگی چشید
با صد هزار سلسله عاقل نمی شود
حق گر خورد شکست ز یک دسته بی شرف
حق است و حق به مغلطه باطل نمی شود
تکفیر و ارتجاع و خرافات و های و هوی
از این طریق طی مراحل نمی شود
مجلس مقام مردم ناپاک دل مخواه
کاین جای پاک جای اراذل نمی شود
یک ملک بی عقیده و یک شهر چاپلوس
یارب بلا برای چه نازل نمی شود
نازم به عزم ثابت چون کوه فرخی
کز باد سهمگین متزلزل نمی شود