تبليغاتX

http://www.jootan.tripod.com

تکرار واژه ها ................................ به نام عشق به نام پدر .....................

شخصی

با ترس و لرز،‌ نزديك سحر رسيد خانه قصر مانندشان. هميشه بهانه اي داشت ولي با اين چادر حتما لو مي رفت. فكرش رفت به كتكهاي پدر و تحقيرهاي مادر، بعد هم كنايه هاي فاميل! دوست پایین شهریش را مراسم آخرين شب قدر گم كرده بود و چادري را كه او هر شب برايش مي آورد مانده بود دستش!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

ستم بود و من بودم و کوهی از غم
ستم بود و دل بود و داغ مکرر

--------------
ای هلال شب زینب چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی روی نیزه های کوری

قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم مارو بی پناه می بینی

وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب
-------------------
تا قلم لب بر مرکب می زند،‌ بوسه بر غم های زینب می زند
گر قلم از او نشانی می دهد، صبر او بر شیعه جانی می دهد

ساقی او را مخرن اسرار بود
او نمود حیدر کرار بود

مثل او همدم کجاست
او وزیر نهضت کرب و بلاست

ای هلال شب زینب، چی شده که در خسوفی
زیر ابر خون نشستی، روی نیزه های کوفی
قاری نیزه نشینی، روی نی زخمی ترینی
توی این شهر نامحرم، مارو بی پناه می بینی

وای امون از دل زینب وای امون از دل زینب

ساقیاااا ساقیا

کاشکی می شد که ببندم روی نی زخم سرت رو
چرا چشماتو می بندی نشناسی خواهرت رو

نبودی چیا کشیدم، نیمه شب چقدر دویدم
حق داری که نشناسی ام، اخه خیلی قد خمیده ام

داغی روی دل زینب ،کوفیا گذاشتن اینجا
برا خواهرت آوردن، سبدای نون و خرما

 

اين نوحه رو آقاي خلج خوندن،‌خيلي زيبا،‌ اینجا دانلودش کنید

http://www.4shared.com/file/82910303/94a01f72/04_04_Track_4.html

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

شاديهاي اندك

اين روزها حال خوبي ندارم،‌خيلي از درها به روم بسته شده و مجبورم كه يك زندگي رو تحمل كنم كه سرشار از فشار و عدم رضايته، هر روز صبح كله سحر بايد راه بيفتم چهل كيلومتر راه تهران تا كرج رو بيام محل كاري كه هيچ تعلق خاطري بهش ندارم،‌ نمي تونم هم به خاطر شرايط مالي رهاش كنم (البته همچون هم ...) عصر هم كه ساعت 6 مي رسم خونه كارهاي خونه و غذا درست كردن و ... اون هم در خونه اي كه از در و ديوارهاش بدم مياد، يه خونه قديمي كه ... چي بگم اصلا روحم توش كسل ميشه...

نمي دونم چند ساله كه به يه تاتر يا سينما نرفتم،‌ چند وقته كه هيچي ننوشتم،‌ اين وبلاگ رو هم كه مي بينين چقدر زود به ز.د به روز ميشه! خيلي وقته سراغ مزار سيد مرتضي عزيز نرفتم،‌ چند وقته كه... باز جاي شكرش باقيه كه ماهي يه كتاب رو مي خونم!

خدايا ،‌ همين شاديهاي اندك بود كه به من اميد زندگي كردن تو اين دنياي پر از رنج رو مي داد نمي دونم چرا...؟؟؟

حس خوبي ندارم اصلا، شما ميگين بايد چه كنم؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا
كه‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش‌
هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونكه‌ دلاوریهاش‌
تو جبهه‌ غوغا كرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌
كلكسیون‌ درده‌

اونكه‌ تو میدون‌ مین‌
هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌
افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ یادگاری‌ از
خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا
ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

آهای‌ آهای‌ گوش‌ كنین‌
درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری‌
كشتند بچه‌هارو

«هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌
زخمیهارو بیاری‌
یكی‌ یكی‌ رو بازو
تو آمبولانس‌ بذاری‌

درست‌ جلوی‌ چشمات‌
یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیك‌ مستقیم‌
ماشین‌ بشه‌ خاكستر»

گفتن‌ این‌ خاطره‌
بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌
كاشكی‌ كه‌ پر نبودش‌

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌
تانكها بشن‌ قنّاصه‌؟

میدونی‌ بعضی‌ وقتا
تانكا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌
اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ كجاست‌؟
میدونی‌ دوشكا چیه‌؟
میدونی‌ تانك‌ یعنی‌ چی‌؟
یا آرپی‌جی‌ زن‌ كیه‌؟

آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد
«ومارمیت‌» رو خوند
تانك‌ اونو زودتر زدش‌
یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

یه‌ بچه‌ بسیجی‌
اونور میدون‌ مین‌
زیر شنیهای‌ تانك‌
لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده‌بانی‌
با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌
تو گودی‌ قتله‌گاه‌

آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ كه‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌
بدون‌ سر می‌دوید

هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌
كه‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ كه‌ هنوزه‌
گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌
چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید
نترسیدی‌ قبوله‌

دیدم‌ كه‌ یك‌ بسیجی‌
نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو
از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌ای‌ عاشقونه‌

عاشقی‌ یعنی‌ اینكه‌
چشمهایی‌ كه‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌
چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره‌
چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا
مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ كنار سنگر
زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌
تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اینكه‌ زخمی‌ شده‌
برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ كه‌ چیزیم‌ نیست‌
درد میكشه‌ می‌خنده‌

چفیه‌ رو ور میداری‌
زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشك‌
تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌

انگاری‌ كه‌ میدونی‌
دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ كه‌ گلچین‌
داره‌ اونو می‌بره‌

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌
با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

میزنی‌ زیر گریه‌
اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌
سرش‌ روی‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌
یه‌ دفعه‌ یك‌ خمپاره‌
هزار تا بذر تركش‌
توی‌ تنش‌ میكاره‌

یهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌
توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و كم‌كم‌
راوی‌ یك‌ خبرشی‌
یك‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسر رفقیت‌
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ كه‌ بچه‌
یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین‌
پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌
زخمی‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌
قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظه تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر
رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌
همه‌ چشارو بستم‌
دستهاتوی‌ دست‌ هم‌
دورسفره‌ نشستیم‌

مقلب‌ القوب‌ رو
با همدیگر می‌خوندیم‌
زوركی‌ نقل‌ ونبات‌
تو كام‌ هم‌ چپوندیم‌

همدیگر و بوسیدیم‌
قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر
جشن‌ پتو گرفتیم‌

علی‌ بود و عقیلی‌
من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌
امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونكه‌ گازخردل‌
صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌
نداشتیما، نداشتیم‌

بیاین‌ برا مرتضی‌
كه‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌
خیلی‌ هوایی‌ شده‌

می‌سوزه‌ و می‌خنده‌
خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌
كار منم تمومه‌

مرتضی‌ منم‌ ببر
یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌
بابا جونو میگیره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌
روزی‌ یه‌ بار میمیره‌

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ كه‌
قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شكونده‌

برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ كنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌

 

مرحوم ابوالفضل سپهر

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

الهي، روزم را چون شبم روحاني گردان و شبم را چون روز نوراني.
الهي، فرزانه تر از ديوانه تو كيست.
الهي ، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.
الهي، واي بر من اگر دلي از من برنجد.
الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد با نفس سركش چه بايد كرد؟!
الهي، وقتي بيدار شوم كه هنگام خوابيدن است.
الهي، انگشتري سليماني ام دادي انگشت سليماني ام ده.
الهي ، چون در تو مي نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.
الهي همه گويند خدا كو حسن گويد جز خدا كو.
الهي، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد.
الهي، چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم.
الهي ، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر
الهي، هر چه بيشتر نادانتر شدم بر ناداني ام بيفزا.
الهي، از شياطين جن بريدن دشوار نيست با شيطان انس چه بايد كرد.
الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بستان يارم.
الهي ، ديده از ديدار جمال لذت مي برد و دل از لقاي ذوالجمال.
الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم.
الهي ،كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرينت بدار.
الهي، خوشا آندم كه در تو گمم
الهي ،خوشا آنان كه در جواني شكسته شدند كه پيري خود شكستني است.
الهي، شكرت كه اين تهديست پا بست تو شد.
الهي، اگر كودكان سرگرم بازي اند كلانسالان در چه كارند.
الهي، شكرت كه پير نشده استغفار كردم كه استغفار پير استهزاء ماند.
الهي ،چه رسوايي از اين بيشتر كه گدا از گدايان گدايي كند.
الهي، آن كه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست.
الهي، اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.
الهي، بحق خودت حضورم ده واز جمال آفتاب آفرينت نورم ده
الهي، حرفهايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است.
الهي، در بسته نيست و ما دست و پا بسته ايم.
الهي، در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.
الهي ،كي الله گفت و لبيك نشنيد.
الهي، دل به جمال مطلق داده ايم هر چه بادا باد.
الهي ،از نخوردن رسوايم و از خوردن رسواتر.
الهي ،آن خواهم كه هيچ نخواهم.

از مناجاتهای استاد حسن زاده آملی

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

سلام بر تو علمدار کربلا

 

نامت زبانزد آسمان‌ها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه‌های جهاد

محکم

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده بریده

افشا شدی

و باد

تو را با مشام خیمه‌گاه

در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم

طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 

                        مرحوم سيد حسن حسيني

|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

راز زائده برجسته بر روی گنبد سبز پیامبر

 

اگر می خواهید بدانید این برجسته زائد چیست این مطلب را بخوانید.

در جریان تخریب قبور ائمه در بقیع یكی از وهابیون برای تخریب گنبد مطهر حضرت رسول (ص ) و برای بمب گذاری به بالای گنبد می رود كه ناگهان صاعقه ای با او برخورد می كند و او همان جا خشك میشود.

این ماجرا برای حدود ۲ یا ۳ سال پیش است و عکسهای مدینه قبل از آن را اگر مشاهده کنید گنبد خضرا کاملا گرد و بدن هیچ زایده ایست!

و در مورد پخش نشدن وسیع این خبر خوب طبیعی است که سردمداران تخریب قبور ائمه در بقیع و سامرا تمام سعیشان را کردند تا این واقعه جایی پخش نشود....

               

بعدها وهابیون هر كاری می كنند كه جسد این شخص را از آنجا جدا كنند نمی توانند و نا چار می شوند به این گونه كه مشاهده می كنید آن را پنهان كنند .    

                          

ممكن است سوالی پیش آید كه پس چرا وقتی قبور ائمه را خراب كردند این اتفاق نیفتاد .

 هنگامی كه ابرهه خواست خانه خدا را خراب كند خداوند تمامی آنان را نابود كرد ولی در زمان مروان وقتی حجاج خانه كعبه را خراب كرد هیچ اتفاقی نیفتاد و این نشان از حكمت خداوند دارد كه به قول شاعر :

لطف حق با تو مداراها كند          چون كه از حد بگذرد رسوا كند

|+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 
Blogroll Me! .